صدر خانه ، ايوانى بود كه فرشهاى حرير و استبرق بدانجا گسترده بودند و منظرههاى ايوان بباغى گشاده ميشد و در ايوان ، تمثالهاى غربيه بودند كه هوا باندرون آنها ميرفت و حيلتى به كار برده بودند كه بيننده گمان ميكرد كه آنها سخن هميگويند . و اما خاتون در صدر ايوان نشسته بود . چون نظرش به شركان افتاد ، بر پاى خاسته ، تفقّد و مهربانى كرد . و از هر سوى حديث هميگفتند ، كه دختر پرسيد كه : به چيزى از اشعار و احوال عشّاق آگاه هستى ؟ شركان گفت : آرى .
اشعار شاعران ميدانم . دختر گفت : بيتى چند از گفتهء عنصرى برخوان . شركان اين ابيات برخواند :
تا نگار من ز سنبل بر سمن پرچين نهاد * داغ حسرت بر دل صورت گران چين نهاد
هركه از رنج من و از ناز او آگاه گشت * نام من فرهاد كرد و نام او شيرين نهاد
دختر چون ابيات بشنيد ، گفت : عنصرى بسيار فصيح بوده و در صفت زلف معشوق مبالغه كرده و گفته است :
تا همى جولان زلفش گرد لالستان بود * عشق زلفش را بگرد هر دلى جولان بود
پس از آن گفت : يابن الملك ، شعر ديگر برخوان . پس اين دو بيت برخواند :
اى بسته بكين من ميان آهسته * وى كرده مرا قصد بجان آهسته
جان ميخواهى و بر نيايد بشتاب * آهستهتر اى جان جهان آهسته
چون دخترك اين دو بيت بشنيد ، گفت : احسنت اى ملكزاده ، معشوق از شاعر ، چه قصد كرده بود كه اين شعر خواند ؟ شركان گفت : قصد كشتن او داشت .
چنان كه تو قصد كشتن من دارى . پرىروى از سخن شركان بخنديد . و به طعام خوردن مشغول شدند . شامگاهان ، دخترك رومى در غرفهء ديگر بخوابگاه خود رفته ، بخسبيد و شركان نيز در جايى ديگر بخفت . چون روز برآمد ، كنيزكى بيامد