نتوانند . مگر اينكه من بميرم . كه تو در امان هستى . پس در پهلوى شركان بنشست . و شركان را ترس برفت . پس از آن دختر رومى با زبان روميان ، كنيزى را سخنى گفت . كنيز ، ساعتى برفت . چون باز آمد ، طعام حاضر آورد . شركان چيز نخورد و با خود گفت : شايد كه زهرى بطعام اندر گذاشته باشند . دختر ، مكنون خاطر شركان بدانست و گفت : سوگند كه نه چنانست كه گمان كردهء . اگر من كشتن ترا بخواهم ، به من دشوار نيست . آنگاه خود به خوردن بنشست و از هرگونه خوردنى بخورد و شركان نيز همىخورد . تا اينكه خوان برچيدند و دست بشستند . دخترك فرمان داد كه نقل و گل و ريحان و قدحهاى نقره و زرّين و بلورين و شربت حاضر آوردند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب چهل و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، دختر با شركان ، سخن همىگفت . پس از آن دختر با كنيزكى گفت : يا مرجانه ، آلت طرب بياور . كنيزك برفت و عود و چنگ و ناى حاضر آورده ، دختر ، عود بگرفت و تارهاى آن را محكم كرده ، بنواخت و بآواز خوش ، نغمه پرداخت . پس از آن كنيزكان يكيك برخاسته ، آلت طرب بنواختند و به زبان روميان ، ابيات برخواندند . آنگاه خاتون ايشان گفت : اى عربزاده ، دانستى كه چه گفتم ؟ شركان گفت : ندانستم . و لكن از خوبى انگشتان تو در طرب شدم . ماهروى بخنديد و گفت : اگر من به زبان عرب تغنّى كنم ، چه خواهى كرد ؟ شركان گفت : خردم يكسر بزيان خواهد رفت . تا شامگاه شد . دختر بخوابگاه خود برفت . چون روز برآمد ، كنيزكى نزد شركان آمد و با او گفت :
خاتون ترا ميخواهد .
شركان برخاست و بر اثر كنيزك روان شد و هميرفتند تا بدر بزرگ عاج كه مرصع به درّ و گوهر بود ، برسيدند و بدرون خانه شدند . خانهء بود وسيع و در