رومى بدنبال و شركان از پى ايشان هميرفتند تا بدير برسيدند . ديدند كه سريرها مقابل هم گذاشتهاند و پردههاى ديبا بر آنها آويخته و زمين دير را رخام و مرمر گستردهاند . و در ميان دير ، حوضيست بزرگ كه بيست و چهار فوّاره زرّين در آن حوض نشاندهاند و آب بسان نقرهء خام از آن فوّارهها ميريزد . و در صدر دير ، تختى گذاشتهاند و فرشهاى حرير بدانجا گستردهاند . دختر به شركان گفت : يا سيّدى ، بفراز تخت شو . شركان بفراز تخت برشد و دختر از ديدهء او پنهان گرديد . شركان از خادمان پرسيد كه : خاتون بكجا رفت ؟ گفتند : بخوابگاه خويش رفت و ما بخدمتگذارى تو ايستادهايم . پس از آن هرگونه خوردنى بياوردند .
شركان خوردنى بخورد و دست بشست . و خاطرش بسپاه اسلام مشغول بود و نميدانست كه برايشان چه گذشت . و تا بامداد در كار خود ، حيران و از كرده ، پشيمان بود و اين شعر هميخواند :
راحت همه پيش غم برانداختهايم * در بوتهء روزگار بگداختهايم
كارى نه چو كار عاقلان ساختهايم * نقدى باميد نسيه در باختهايم
چون روز برآمد ، ديد كه بيست تن كنيزكان ماهروى و آن دختر در ميان ايشان چون ماه در ميان ستارگان همىآيد . چون نزديك شدند ، ملكزاده شركان از مهابت حسن و جمال او برپاى خاست . آن زهره جبين ، دير زمانى بشركان نگريست و تأمل كرد . شركان را بشناخت و گفت : يا شركان ، مكان ما مشرّف كردى و بر بهجت منزل ما بيفزودى . دوش ترا چگونه گذشت ؟ پس از آن گفت :
دروغ ، ملكزادگان را ننگست . خاصه بچون تو ملكزادهء كه از همه ملوك برتر هستى . خود را پوشيده مدار و حسب و نسب پنهان مكن و بجز راستى سخن مگو . كه دروغ ، دشمنى فزايد . چون شركان ديد كه جاى انكار نماند ، با او گفت :
من شركان بن نعمان هستم . پس دختر سيمين بر با او گفت : خاطر آسوده دار و هيچ مترس ، كه تو ما را مهمانى و ميان ما حق نمك پديد آمد و دوستى و مودّت بهم رسيد . تو در پيمان من هستى . سوگند اگر مردم روى زمين ، آزار ترا خواهند ،