احسان ، تفاخر است و نبايد مثل تو با مثل من چنين سخن گويد . اگرچه شركان پسر ملك نعمان باشد كه درين زمان بدليرى طاقست . شركان با خود گفت : شايد كه آمدن سپاه را دانسته و شايد اين را نيز دانسته كه پدر من ما را بنصرت ملك قسطنطنيه فرستاد . پس او را بدين خود سوگند بداد و با او گفت : اى خاتون من ، براستى سخن گوى . پريروى گفت : به حق دين تو ، اگر نترسم كه مردم آگاه شوند كه از دختران روم هستم ، خود را بمهلكه انداخته ، با ده هزار تن مبارزت ميكردم و بزرگ ايشان ، وزير دندان را كشته ، سپهسالار ايشان ، شركان را باسيرى ميبردم .
اى جوان ، بدان كه من خويشتن را بشجاعت نمىستايم . و لكن اگر شركان امشب بجاى تو بودى ، با او ميگفتم ازين نهر بايدت جست . او نميتوانست و بعجز اعتراف ميكرد . از خداوند درخواست ميكنم كه شركان را بسوى اين دير بيندازد و من در جامهء مردان بمبارزت او بيرون شوم و او را باسيرى بزنجير اندر كنم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب چهل و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، دختر چون اين سخنان با شركان گفت ، شركان را غرور جوانى و حميت دليرى بر آن داشت كه خويشتن به او بشناساند و به دو خشم آورد . ولى حسن بديع و فزونى جمالش ، شركان را منع ميكرد و ميگفت : اى ماهرو :
گر تو بشمشير تيز حمله به يارى رواست * چارهء ما هيچ نيست جز سپر انداختن
پس دختر رومى بفراز دير برفت و شركان بر اثر او هميرفت تا بدر دير برسيدند . دختر ، در بگشود . با شركان بدهليزى بلند درآمدند كه قنديلها بدانجا افروخته و مانند آفتاب ، پرتو افكنده بود . چون دهليز بنهايت رسيد ، كنيزكانى ديدند كه شمعهاى افروخته بدست ايستادهاند . پس كنيزكان پيش افتاده ، دختر