تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
روا ندارم . اكنون حاجت خود با من بگو . شركان گفت : چگونه بسرزمين تو آمده ، خوردنى نخورم و بازگردم ؟ من اكنون از جملهء خادمان تو هستم . دخترك گفت : لئيمان ابا كنند و از مهمان بگريزند . تو بر اسب بنشين . من از آن سوى نهر و تو ازين سوى ، برويم تا مهمان من شوى . شركان فرحناك شد و زود بر اسب بنشست . بديع الجمال از آن سوى نهر و ملك‌زاده از اين سوى هميرفتند تا اينكه پلى ديدند چوبين كه چوبهاى آن را با زنجيرهاى آهنين بهم بسته بودند . شركان ايستاده بر پل نظاره ميكرد . ديد كنيزكانى كه كشتى ميگرفتند و بازوانشان بسته بود ، بدانجاى ايستاده‌اند . آن زهره جبين با يكى از ايشان به زبان روميان گفت كه : لجام اسب بگير و بدير اندر آر . پس كنيزك از پيش و شركان بدنبال ، از پل چوبين بگذشتند . شركان بوحشت و حيرت اندر بود و با خود ميگفت كه : كاش وزير دندان با من بودى و اين كنيزكان بديدى . پس ملكزاده با آن صنم فتّان گفت : من اكنون مهمان توام و بر تو حق صحبت و حق ضيافت دارم و عهد ترا پذيرفته‌ام . بايد بر من ببخشائى و با من نكوئى كنى و با من به شهر اسلام روى و شجاعان و دليران را تفرّج كنى و مرا نيز بشناسى . چون آن بديع الجمال ، سخن شركان بشنيد ، در خشم شد و گفت : سوگند كه من ترا خردمند ميدانستم . اكنون از فساد رأى تو با خبر شدم . چگونه از تو پسند آيد كه اين سخنان گوئى و خويشتن بتهمت اندازى ؟ و من نيز چگونه اين كار بكنم با اينكه ميدانم كه اگر من بنزد ملك نعمان حاضر آيم ، ديگر خلاص نيابم ؟ كه او بقصر اندر ، مانند من همسر ندارد . اگرچه او را سيصد و شصت قصر و بهر قصر ، همسريست چون رشك قمر ، ولى چون مرا بيند ، رها نكند و گويد كه اين مملوك منست . و اما اينكه گفتى تفرّج شجاعان و دليران بكنم ، اين سخن نيز درست نبود . سوگند كه من روز پيش ، سپاه اسلاميان را ديدم كه بسرزمين روم ميآمدند . و نظم ايشان را نظم سپاهيان نيافتم . بلكه ايشان را گروهى ديدم كه از هر جائى بيك جا گرد آمده‌اند . و اينكه گفتى كه مرا بشناس ، من با تو نكوئى نميكنم ، از براى اينكه ترا بزرگ دانسته‌ام يا تو مرا بزرگ دانى . و قصد من ازين