تا اينكه زهره جبين ، دست چپ بميان دو پاى پيره زن انداخته با دست راست ، پشت گردن او را بگرفت و بر هوا بلند كرد و پيره زن ، دست و پا ميزد و ميخواست خود را خلاص كند كه بر پشت بيفتاد . و شركان ، تيغ بركشيده ، به چپ و راست نظاره كرد . ديد كه بديع الجمال از پيره زن عذر ميخواهد و ميگويد : اى خاتون من ، ذات الدّواهى ، من نخواستم كه ترا به زمين بيندازم . ولى تو دست و پا زدى و خود برافتادى . شكر خدا را كه آسيبى به تو نرسيد . عجوز با او سخن نگفت و پاسخش نداد . برخاسته ، شرمگين هميرفت تا اينكه از ديده پنهان شد . و آن كنيزكان ، همه بازوان بسته بر زمين افتاده بودند . و پرى پيكر در ميان ايشان ايستاده بود . ملكزاده شركان با خود گفت : هيچ رزق را بىسبب نتوان خورد و اينكه مرا خواب بربود و اسب بدينجا آورد ، سبب اين شد كه اين صنم با كنيزكان ديگر غنيمت من باشند . آنگاه اسب خود را تند براند و با تيغ بركشيده ، نزديك رفت .
چون ماهروى ، او را بديد ، برپاى خاست و از اين سوى نهر كه شش ذرع بود ، به آن سوى جست و بآواز بلند گفت : كيستى كه فرح و شادى ما ببردى و چنان با شمشير كشيده آمدى كه گويا بسپاهى حمله ميكنى ؟ بازگو كه از كجا آمدهء و بكجا خواهى رفت ؟ و سخن راست گو كه نجات در راست گوئى است و از دروغ بپرهيز كه دروغگويان ، زيان كارانند . شك نيست كه تو راه گم كرده ، به اين مقام آمدهء . خلاصى تو بس دشوار است . بدان كه تو در سرزمينى هستى كه اگر فرياد برآرم ، چهار هزار مرد دلير گرد آيند . اكنون بازگو چه ميخواهى ؟ چون شركان سخنان او بشنيد ، گفت : مردى غريب هستم و از زمرهء مسلمين ميباشم .
امشب ، تنها بيرون شدم و از براى غنيمت هميگشتم و بهتر ازين كنيزكان ، غنيمتى نيست . همىخواهم كه اينها را گرفته ، نزد ياران خود برم . دختر گفت : اين كنيزكان ، ترا غنيمت نيستند . با تو نگفتم كه راست گو و از دروغ بپرهيز ؟ سوگند كه اگر نميترسيدم كه در دست من هلاك شوى ، هر آينه چنان فرياد ميكشيدم كه سرزمين از سواره و پياده پر ميگشت . ولى من بغريبان ، مهربان هستم و آزردنشان
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 228
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٢٨