اينان مگر ز رحمت محض آفريدهاند * كارام جان و مونس دل نور ديدهاند
لطف آيتيست در حق ايشان و كبر و ناز * پيراهنيست بر قد ايشان بريدهاند
رضوان مگر دريچهء فردوس باز كرد * كاين حوريان بساحت دنيا خزيدهاند
پسر شركان به آن دختركان نظر كرده ، در ميان ايشان دخترى ديد ماه روى مشكين موى بدانسان كه شاعر گفته :
ماند بصنوبر قد آن ترك سمن بر * گر سوسن آزاد بود بار صنوبر
آن سوسن آزاد پر از حلقه و زنجير * وان حلقه و زنجير پر از تودهء عنبر
در ديدهء من رشتهء گوهر بگسسته * تا ديدهام اندر دهنت رشتهء گوهر
شركان شنيد كه آن پرىروى به آن كنيزكان گفت : بيائيد تا ماه ننشسته با يكديگر كشتى بگيريم . ايشان يكيك همىآمدند و كشتى هميگرفتند . پرى پيكر بر ايشان چيره گشته ، بازوان ايشان را با زنّار فرو مىبست . تا همه را بازوان ببست . آنگاه پيرزنى كه در آنجا بود ، رو به آن زهره جبين كرده ، چون خشمگينان گفت : اى پليد ، از چيره شدن بر دختركان شادانى و فخر همىكنى ؟ من زنى هستم پير و ناتوان و چهل كرّت بيشتر با ايشان كشتى گرفته ، غالب گشتهام . اگر ترا نيز با من قوت كشتى گرفتن است ، پيش آى تا برخيزم و بر خاكت افكنم . دخترك از اين سخن ، به ظاهر نرمنرم بخنديد ، ولى اندرونش پر از خشم شد . برخاسته ، با او گفت : اى خاتون ، ترا سوگند مىدهم كه بمزاح سخن گفتى يا با من سر كشتى گرفتن دارى ؟ عجوز گفت : براستى سخن گفتم و مزاح نكردم . با تو كشتى بايدم گرفت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب چهل و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، پيرزن گفت : مزاح نميكنم . دختر قمر منظر گفت : اگر