تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
جائى فرود آمدند و شب را در آنجا بسر بردند . چون روز برآمد ، سوار گشته ، براهنمائى رسولان هميرفتند . تا بيست روز راه سپردند . روز بيست و يكم ، دو سه پاس از شب رفته ، بمرغزارى رسيدند . شركان فرمان داد كه در آنجا فرود آيند و سه روز راحت يابند . سپاهيان فرود آمدند و خيمه‌ها بزدند و به چپ و راست پراكنده شدند . وزير دندان با رسولان ملك افريدون در ميان لشكرگاه فرود آمد . و اما ملك‌زاده شركان ، سواره بايستاد تا همهء سپاه فرود آمدند . چون آن سرزمين ، سرحد روم و مملكت دشمن بود ، ملك‌زاده ، لگام اسب سست كرده ، در اطراف موكب همىگشت و هميخواست كه پاسبانان بگمارد تا اينكه چهار يك شب بگذشت . شركان مانده گشت و خواب بر او چيره شد . در خانهء زين خوابش بربود و اسب ، او را بسوى بيابان برد . نيمهء شب به بيشهء رسيد كه درختان انبوه داشت . و شركان بيدار نشد تا اينكه اسب شيهه كشيد و سم بر زمين كوفت . آنگاه ملك‌زاده بيدار گشت و خويشتن را در ميان درختان يافت و ماه را ديد كه طالع گشته و پرتو آن جهان را فرو گرفته . چون خود را در آن مكان بديد ، بوحشت اندر شد و حيران بايستاد و راه بسوئى ندانست . و به چپ و راست نظر هميكرد . بروشنى ماه ، مرغزارى ديد خرم و آوازى مليح و صداى خندهء بشنيد كه هوش از تن و عقل از سر ميبرد . آنگاه بسوى آواز برفت و بدان سوى مرغزار رسيد . نظاره كرد . در آن مكان ، نهرهاى روان و درختان سبز و مرغان نغمه سنج ديد . بدان‌سان كه شاعر گفته :
طبل عطّار است گوئى در ميان گلستان * تخت بزّاز است گوئى در ميان لاله‌زار از زمين گوئى برآوردند گنج شايگان * در چمن گوئى پراكندند درّ شاهوار
پس شركان نظر كرده ، در آن مكان ، ديرى و در پهلوى دير ، قلعهء ديد كه سر به آسمان مىسود . و در ميان دير ، نهر آبى روان بود كه بسوى مرغزار همىآمد . و در آنجا ده تن از كنيزكان ماه روى دوشيزه ديد كه خويشتن را بزيورهاى گران آراسته‌اند و در حسن و دلبرى چنانند كه شاعر گفته :