چون شب چهل و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، رسولان ، هدايا بملك نعمان عرضه داشتند : پنجاه كنيز رومى حله پوش و پنجاه غلام كه قباهاى ديبا در بر و كمربندهاى زرّين در كمر داشتند و هريك را به گوش اندر ، حلقهء بود زرّين و بهر حلقه ، گوهرى بود كه بهزار دينار زر همىارزيد . ملك ، هدايا قبول كرد و با وزيران مشورت نمود كه :
رسولان را چه جواب گوئيم ؟ وزير سالخوردهء كه وزير دندان نام داشت ، زمين ببوسيد و گفت : اى ملك ، به از اين نيست كه بمعاونت ملك افريدون ، سپاه بيارائى و ملكزاده شركان را سپهسالار كنى . و من نيز با ملكزاده ميروم و خدمت ميكنم . و اين كار بسى سود دارد . نخستين منفعت اين است كه چون سپاه تو بدشمن ملك روم غالب شود ، در همهء شهرها اين كار بنام تو شهرت كند و دشمنان ، انديشهناك شوند . از جزاير و مغرب زمين ، تحف و هدايا بهر تو بفرستند . و سود ديگر اين است كه ملك روم به تو پناه آورده ، اگر او را پناه دهى ، در همه جا بجوان مردى ، معروف شوى . ملك نعمان را اين سخن پسند افتاد و بوزير خلعت داد و گفت : پادشاهان را مثل تو مشيرى بايد . پس ملك نعمان ، پسرش شركان را بخواست و او را از خواهش رسولان و اشارت وزير دندان آگاه كرد و او را بسپرد كه سلاح جنگ فراهم آورد و سفر را آماده شود و ده هزار مرد كار از سپاهيان بگزيند و با وزير دندان مخالفت نورزد . شركان در حال ، بفرمان پدر بشتافت و ده هزار سوار از جملهء سپاه برگزيد و بسى مال حاضر آورده ، بسپاه داد و بايشان سه روز مهلت داد . لشكريان ، زمين بوسيده ، از آستانه بيرون شدند و بتهيهء اسباب سفر مشغول گشتند و شركان نيز بقصر آمده ، اسلحهء جنگ فراهم آورد . و باصطبل رفته ، اسبان كوه پيكر بدر آورد .
چون روز چهارم شد ، ملكزاده با سپاهيان در خارج شهر نزول كردند . و ملك نعمان نيز بهر وداع پسر بخارج شهر بيامد و هفت خزينه بملكزاده بذل