ديدند كه دخترى است زهره جبين و آفتاب روى . حاضران را آگاه كردند و ملك ، نعمان ، خادم گذاشته بود كه اگر فرزند نرينه باشد ، ملك را بشارت برد .
ملكزاده شركان ، گماشتهء جداگانه در آنجا داشت . چون گماشتگان آگاه شدند ، ملك نعمان و ملكزاده شركان را باخبر كردند . ملكزاده فرحناك شد . و اما صفيه با قابله گفت : ساعتى به من مهلت دهيد كه مرا در شكم ، چيز ديگر نيز همىجنبد . پس دوباره درد زادنش گرفت و به سهولت ، فرزند ديگر بزاد . قابلهگان به دو نگريستند . ديدند كه پسرى است قمر منظر و سيمبر . حاضران خرسند شدند و نشاط و شادى كردند . و ساير همسران ملك از شنيدن اين خبر ، ملول و محزون گشتند و به صفيه رشك بردند . پس از آن خبر بملك نعمان رسيد . ملك خشنود شد و برخاسته ، بقصر صفيه آمده ، به پيشانى صفيه بوسه داد و پسر را ببوسيد . كنيزكان دفها بزدند و عيشها كردند . ملك فرمود كه پسر را ضوء المكان و خواهر او را نزهة الزمان نام نهادند . ملك بهر يك دايهء جداگانه و كنيزان و خادمان بگماشت و از براى ايشان شكر و شربت و ساير چيزها مرتب ساخت . و مردم نيز آگاه شدند كه خداى يگانه ، ملك را اولاد عطا فرموده . شهر را بياراستند و بنشاط و شادى مشغول گشتند . و وزرا و امرا و نزديكان حضرت بتهنيت گوئى برآمدند . ملك ، ايشان را خلعت بداد و باكرام و انعامشان بيفزود و بخاص و عام بذل مال كرد . و تا چهار سال ، همه روزه ملك نعمان نزد صفيه رفته ، ازو و فرزندانش پرسش ميكرد .
چون سال پنجم درآمد ، ملك فرمان داد كه زر و مال بسيار بنزد صفيه بردند و پيغام داد كه در تربيت فرزندانش بكوشد . و پيوسته ملك ، ايشان را تفقد ميكرد . اما ملكزاده شركان نميدانست كه پدرش را خدا فرزند نرينه عطا فرموده . و او را گمان اين بود كه صفيه جز يك دختر ، فرزند ديگر نزاده . و خود بمبارزت شجاعان و گشودن قلعهها مشغول بود . سالها برين بگذشت .
روزى ملك نعمان نشسته بود . حاجبان درگاه ، زمين بوسيدند و گفتند :
ملك روم ، خداوند قسطنطنيه ، رسولان فرستاده و رسولان جواز ميخواهند كه در
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٢١