تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
يمن و حجاز و حبشه و جزاير و بحار در زير حكم داشت . و رعيت و سپاه از داد و دهش او خرسند و شادمان بودند و ملك را پسرى بود شركان نام . بس شجاع و دلير كه نام آوران را غلبه كردى و از اماثل و اقران ، گوى بربودى . ملك او را وليعهد خود گردانيده بود . چون شركان بيست ساله شد ، تمامت رعيت و سپاه ، فرمان او بپذيرفتند . و ملك ، سيصد و شصت همسر داشت . و بجز مادر شركان هيچ كدام از ايشان فرزند نزاده بود . و هريك از كنيزان و زنان ملك ، قصرى جداگانه داشتند و ملك هر شب بقصرى همىغنود . قضا را كنيزى از همسران ملك آبستن شد و آبستنى او به گوش ملك رسيد . ملك را فرح بىاندازه روى داد و تاريخ آبستنى كنيز بنوشت و هر روز با او نيكوئى و احسان ميكرد . چون شركان ازين واقعه خبردار شد ، ملول گرديد و اين كار به او ناهموار شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از قصه فروبست .

چون شب چهل و پنجم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون شركان دانست كه يكى از كنيزان پدر آبستن گشته ، ملول شد و گفت : در مملكت من شريك پيدا شد و سلطنتم را انباز بهم رسيد . و شركان را پيوسته بخاطر اندر مكنون بود كه اگر كنيز ، پسر بزايد ، او را بكشد . و اما كنيز از كنيزان رومى بود و ملك روم ، او را با هديهاى گرانبها فرستاده بود . و آن كنيز ، صفيه نام داشت و از ساير كنيزان در خرد و حسن آواز ، بهتر و فزونتر و خوشتر بود . و هرگاه كه ملك به نزد او مىرفت ، او كمر خدمت ملك را بميان مىبست و با ملك ميگفت كه : از خداى آسمان همىخواهم كه پسرى به من دهد تا رسوم خدمتگذارى به دو بياموزم و در ادب و دانش او بسى بكوشم . ملك از اين سخنان شاد گشتى و در عجب شدى . تا اينكه مدت آبستنى بانجام رسيد . و بر كرسى زادن بنشست و از خدا خواست كه زادن بر او آسان گرداند و پسر به دو عطا فرمايد . خداوند رئوف ، دعوتش را اجابت نمود و به سهولت بزاد . قابله‌گان