آگاه كرد . خليفه ، جعفر برمكى را با خادمان بآوردن غانم بفرستاد . و قوّة القلوب پيش از آنكه جعفر برمكى بنزد غانم آيد ، بدانجا رفته ، با غانم گفت : خليفه ترا خواسته است . بايد با زبان فصيح سخن گوئى و دل قوى دارى . آنگاه جامهء فاخر بر وى بپوشانيد و بسى زر به دو داد و گفت : اينها را بحاجبان و خواجهسرايان خليفه بذل كن . در اين گفتگو بودند كه جعفر برمكى بيامد . غانم برخاسته ، زمين را ببوسيد و جعفر ، او را برداشته ، همىرفتند تا ببارگاه خليفه رسيدند . خليفه او را به پيشگاه بخواست . غانم در پيش خليفه ، سه بار زمين بوسيد و با زبان فصيح و گفتار خوش ، نيازمندى آغاز كرده ، خليفه را ثنا گفت و اين ابيات برخواند :
ايا ملك تو ازين آفتاب رادترى * زبان هركه نيارد دليل بادا لال
بعالم از ملكان مالك الملوك توئى * جلالشان همه از تست گاه جود و جمال
ثواب كرد كه پيدا نكرد هر دو جهان * يگانه ايزد دادار بىنظير و همال
و گرنه هر دو جهان را كف تو بخشيدى * اميد بنده نماندى به ايزد متعال
خليفه از فصاحت زبان و سلاست بيان غانم در عجب شد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از قصه فروبست .
چون شب چهل و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه از فصاحت غانم بن ايوب شگفت ماند و با غانم گفت : نزديكتر آى . چون نزديكتر رفت ، خليفه گفت : ماجرا بيان كن و از خبر خويش مرا آگاه كن . غانم ، ماجرا بىكم و كاست بازگفت . خليفه دانست كه او راست هميگويد . پس خلعت فاخر به دو داده ، گفت : اى غانم ، ذمّت من برى كن .
غانم گفت : العبدو ما ملكت يداه لسيّده 22 . خليفه را اين سخن ، پسند افتاد و غانم را از نزديكان خود گزيد و قصر جداگانه بهر او بداد و ضياع و عقار برو عطا فرمود . غانم ، مادر و خواهر خود را بقصر خويشتن آورد . چون خليفه شنيد كه