كرد . زن شيخ بر پاى خاست و دست او را ببوسيد . قوّة القلوب ديد كه زن شيخ ، مادر و خواهر غانم را بگرمابه برده و جامهء نكو بديشان پوشانيده . ساعتى با ايشان بحديث نشست . پس از آن از زن شيخ ، حالت بيمار باز پرسيد . زن شيخ گفت :
هنوز به حالت نخست است . قوّة القلوب با ايشان گفت : برخيزيد كه بعيادت رويم .
مادر و خواهر غانم و زن شيخ سوق با قوّة القلوب برخاسته ، بنزد غانم بيامدند و در بالين او بنشستند . غانم از ايشان شنيد كه نام قوّة القلوب هميبرند . با تن نزار و روان كاسته ، سر از بالين برداشته ، گفت : يا قوّة القلوب . پس قوّة القلوب بسوى او نظاره كرده ، او را بشناخت و بآواز بلند گفت : لبيك يا حبيبى . غانم گفت : نزديك من آى . قوّة القلوب گفت : مگر تو غانم بن ايوبى ؟ گفت : آرى غانم بن ايوبم .
قوّة القلوب چون اين بشنيد ، بيهوش شد و مادر و خواهر غانم نيز چون اين سخنان بشنيدند ، فرياد كشيده ، بى خود بيفتادند .
چون به خود آمدند ، قوّة القلوب گفت : منّت خداى را كه پراكندگى ما را جمع آورد . پس نزديكتر بغانم بنشست و ماجراى خود و خليفه را بيان كرد و گفت : من نيكوئيهاى ترا با خليفه گفتهام و او سخن مرا صدق دانسته و از تو خشنود شده و بسى آرزومند ديدار تست و مرا به تو هديه داده . غانم از اين بشارت ، خرسند شد . قوّة القلوب گفت : هيچ يك از جاى خويشتن برنخيزيد تا من باز گردم . در حال ، برخاسته ، بقصر خود رفت و از آن صندوق كه در خانهء غانم بجعفر برمكى سپرده بود ، مشتى زر برگرفته ، بياورد و بشيخ سوق داده ، گفت : با اين زرها بهر يكى از ايشان جامهء حرير و ديبا مهيا كن . آنگاه قوّة القلوب ، مادر و خواهر غانم را بگرمابه فرستاد و شربت آماده كرد . چون از گرمابه بدر آمدند ، جامه پوشيده ، خوردنى بخوردند . سه روز قوّة القلوب در آنجا بماند و خوردنيهاى مقوى بايشان بخورانيد و شربتشان بنوشانيد تا اينكه مزاجشان صحت يافت و روانشان قوّة گرفت . بار ديگر ايشان را بگرمابه فرستاد .
چون بيرون آمدند ، جامهاى جداگانه ، بهتر از نخستين بپوشانيد و خود بنزد خليفه بازگشته ، زمين ببوسيد و خليفه را از پديد آوردن غانم و مادر و خواهر او
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 217
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢١٧