ايشان را پيش قوّة القلوب آورد و با قوّة القلوب گفت : اى خاتون ، امروز زنى با دخترى آمدهاند كه از ايشان بزرگى و دولت پديدار است و لكن جامههاى پشمين پوشيدهاند و هريك هميان گدائى از گردن آويخته و پيوسته گريانند . من ايشان را بنزد تو آوردم كه ايشان را از مذلّت سؤال برهانى . اميدوارم كه بدين سبب به بهشت روى . و قوّة القلوب گفت : ايها الشيخ ، به خدا سوگند كه مرا بديشان آرزومند كردى . زودتر ايشان را نزد من حاضر آور . شيخ سوق ، ايشان را نزد قوّة القلوب حاضر آورد . قوّة القلوب چون ديد كه خداوندان حسن و جمال هستند ، بر ايشان بگريست و گفت : اينها در دولت بزرگ شدهاند و آثار بزرگى از جبينشان هويدا است . شيخ گفت : اى خاتون ، دلدارى فقرا و مساكين ، اجر جزيل و ثواب جميل دارد . خاصه اين دو غريب كه مالهاى ايشان را بغارت برده و خانه ايشان را ويران ساختهاند . مادر و خواهر غانم چون سخن شيخ بشنيدند ، گريان شدند و غانم را ياد آورده ، ناله و خروش كردند . و قوّة القلوب نيز از گريه ايشان گريان شد . پس از آن ، مادر غانم گفت كه : از خدا هميخواهم كه مرا بفرزندم غانم بن ايوب برساند . قوّة القلوب چون اين سخن بشنيد ، دانست كه او مادر غانم بن ايوب است و آن ديگرى خواهر وى است . پس چندان بگريست كه از خويش برفت . چون به خود آمد ، روى بديشان كرده ، گفت : غمين مباشيد كه امروز آغاز نيك بختى و انجام حزن و اندوه شماست .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از قصه فروبست .
چون شب چهل و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، قوّة القلوب گفت : پس از اين غمين مباشيد . آنگاه با شيخ گفت : ايشان را در خانهء خويش جاى ده و زن خود را بگو كه ايشان را بگرمابه برده ، جامههاى نكو و شايسته بديشان بپوشاند . مشتى زر نيز بشيخ سوق داد . روز ديگر ، قوّة القلوب سوار شده ، بخانهء شيخ سوق رفت و زن شيخ را سلام