تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
بخيانت نظر نكرد . خليفه گفت : اى قوّة القلوب ، هر تمنى كه دارى ، بخواه . بجا آورم . قوّة القلوب گفت : بجز غانم بن ايوب ، تمنى ندارم . خليفه چون اين بشنيد ، گفت : انشاء اللّه او را حاضر كنم و گراميش بدارم . قوّة القلوب گفت : اى خليفه ، چون حاضر آورى ، مرا به او ببخش . خليفه گفت : ترا به دو ببخشم چون بخشش كريمان كه عطايشان رد نميشود . قوّة القلوب گفت : اجازت فرما كه سراغ او نمايم . شايد خدا او را به من برساند . خليفه جواز داد . قوّة القلوب فرحناك شد . در حال ، برخاسته ، هزار دينار بگرفت و نزد مشايخ رفته ، زرها را به فقرا و مساكين داد . روز دوم ، قدرى مال فرستاد كه بغريبان بخش كنند . و هفتهء ديگر نيز هزار دينار برداشته ، ببازار گوهريان شد . شيخ سوق را بخواست و زرها به دو داده ، گفت : اينها را بغريبان بخش كن . شيخ سوق با او گفت : اگر توانى در خانهء من عيادت غريب مه سيمائى كن . و گمان دارم كه او بسى وام دارد و مال او بغارت برده‌اند و يا اينكه از دلدارش دور گشته . چون قوّة القلوب ، اين را بشنيد ، رنگش بپريد و دلش طپيدن گرفت و با شيخ گفت : يكى را بگو كه خانه را به من بشناساند . شيخ سوق ، كودكى را گفت كه با او به خانه برود . چون قوّة القلوب بخانهء شيخ رسيد و درون خانه شد ، بزن شيخ سلام كرد . زن شيخ ، او را شناخته ، بر پاى خاست و زمين ببوسيد . قوّة القلوب با او گفت : بيمارى را كه در خانهء شماست ، به من بنما . زن شيخ گفت : اى خاتون ، او در همين خوابگاه است . قوّة القلوب پيش رفته ، نيك نظر كرد . ديد كه بغانم بن ايوب هميماند . و لكن گونه‌اش زرد و تنش نزار است . در كار او حيران بود و بيقين نميدانست كه او غانم است . ولى قوّة القلوب را مهر به او بجنبيد و گريان شد و گفت : غريبان اگر به شهر خويش امير باشند ، در غربت بذلت اندرند و مردم ، ايشان را خوار همىشمرند . پس شربت و دارو ترتيب داده ، ساعتى ببالين او بنشست . پس از آن سوار شده ، بقصر بازگشت و هر روز از قصر بيرون شدى و جستجوى غانم كردى . قضا را مادر و خواهر غانم نيز ببغداد رسيده ، بنزد شيخ سوق آمدند . شيخ
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 215 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى