تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
برآمد ، مردمان بنظارهء غانم گرد آمدند و برنجورى و نزارى او دلسوزى ميكردند . در آن حال ، شيخ سوق بيامد و مردم را ازو بيك سو كرد و گفت : بايد من بسبب اين مسكين ، بهشت را بخرم . اگر او را به بيمارستان برند ، در يك روز خواهند كشت . پس خادمان را گفت كه غانم را دوش گرفته ، به خانه بردند . شيخ ، منزل جداگانه از بهر او ترتيب داد و فرش فاخر بگسترد . و خوابگاه بگشود و با زن خود گفت كه او را پرستارى كند . زن شيخ برخاسته ، آب گرم كرد و دست و پا و تن او را بشست و جامه نو برو پوشانيد و قدحى شربتش بنوشانيد و با گلابش معطر ساخت . غانم اندكى به هوش آمد و از قوّة القلوب ياد كرده ، بگريست . و امّا قوّة القلوب ، چون خليفه بر او خشم آورد ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از قصه فروبست .

چون شب چهل و دوم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون خليفه بقوّة القلوب خشم آورد و بخانهء تاريكش جاى داد ، هشتاد روز در آنجا بماند . قضا را روزى خليفه از آنجا بگذشت . شنيد كه قوّة القلوب ، اشعار هميخواند . چون اشعار بانجام رسانيد ، گفت : اى دوستدار من و اى يار وفادار ، چه خوب خصال و دامن پاك بودى . نكوئى كردى به آن كس كه بدى با تو كرد و از پيوندان كسى نگاهدارى كردى كه او پيوندان ترا اسير كرد . روزى كه پاداش دهندهء جز خدا و گواهان جز ملائكه نيستند ، داورى تو و خليفه با خداست . و انتقام ترا خداوند ازو خواهد كشيد . چون خليفه ، سخنان قوّة القلوب بشنيد ، بقصر خود بازگشت و قوّة القلوب را حاضر آورد . قوّة القلوب سر به زير انداخته ، ميگريست . خليفه گفت : اى قوّة القلوب ، گويا از من شكايت دارى و مرا ستمگر همىشمرى و گمان تو اينست كه من بدى كردم با آن‌كه با من نكوئى كرده ؟ و كيست آن‌كه پيوندان مرا نگاه داشته و من پيوندان او را اسير كرده‌ام ؟ قوّة القلوب گفت : او غانم بن ايوب است كه بنعمت‌هاى خليفه سوگند ، او با من