ايشان را به خانه بازگرداندند . كار مادر و خواهر غانم بدينگونه گذشت . و اما غانم ، چون مال او را بغارت بردند ، حيران و گريان از شهر بدر شد و تا هنگام شام برفت . مانده و گرسنه بشهرى رسيد . در مسجدى بر روى بوريا بنشست و پشت بر ديوار مسجد ، رنجور و گرسنه بود . تا بامداد در همانجا بنشست و از گرسنگى به هلاكت نزديك بود .
على الصباح ، مردم شهر از بهر نماز صبح به مسجد آمده ، غانم را ديدند كه افتاده و ضعف گرسنگى برو غالب آمده ، ولى آثار بزرگى و سعادتمندى از جبين وى پديدار است . پيش رفته ، گفتند : اى جوان ، از كجائى و چنين رنجور چرائى ؟
غانم چشم بگشود و بر ايشان نظاره كرده ، بگريست و جواب باز نگفت . يكى از مردم شهر دانست كه او از گرسنگى ، رنجور است . بيرون رفته ، دو قرصهء نان با عسل باز آورد . غانم ، نان و عسل بخورد و مردم به پيش او نشسته بودند ، تا آفتاب برآمد . هريك به كار خويش رفتند و غانم تا يك ماه بدانسان در آن شهر به مسجد اندر بماند . هر روز رنجورتر و نزارتر ميشد . مردمان شهر ، او را مهربانى ميكردند . تا اينكه چنان مصلحت ديدند كه او را به بيمارستان بغداد برند . مردم در نزد غانم بمشاوره گرد آمده بودند . ديدند كه دو زن بدريوزگى نزد ايشان آمدند . همانا آن دو زن ، مادر و خواهر غانم بودهاند . چون غانم ايشان را ديد ، قرصهء نانى كه در زير بالين داشت ، بايشان بداد و ايشان نيز آن شب در نزد او بسر بردند . ولى هيچ يك ديگرى را نشناخت .
چون بامداد شد ، مردم ، شتربانى بياوردند و غانم را بر شتر بسته ، شتربان را گفتند كه : اين را به بيمارستان بغداد برسان ، شايد بهبودى يابد . مادر و خواهر غانم نيز در ميان مردم ايستاده بودند و باهم همىگفتند كه : اين جوان بغانم بسيار شبيه است . و غانم بفراز اشتر ، گريان بود . و مادر و خواهرش بر احوال او و بجدائى غانم هميگريستند . پس شتربان ، اشتر براند و مادر و خواهر غانم نيز ببغداد سفر كردند . و اما شتربان ، غانم را بدر بيمارستان رسانيده ، در همانجا بگذاشت و خود بازگشت . غانم آن شب را بدر بيمارستان افتاده بود . چون روز
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 213
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢١٣