طپيدن گفت و مرگ را عيان بديد و با غانم گفت : تو خويشتن برهان . غانم گفت :
بدينسان كه به خانه گرد آمدهاند ، چگونه توانم گريخت و كجا توانم رفت كه مال من در اين خانه است ؟ قوّة القلوب گفت : اگر نروى مال و جان ، هر دو تلف خواهد شد . اكنون تو برخيز و جامهء كهن دربر كن و ديگ گوشت بر سر بنه و نانهاى ته سفره بر دامن بريز و بدين حيله بيرون شو . و با من كار مدار .
پس غانم باشارت قوّة القلوب ، ديگ بر سر نهاده ، بيرون رفت و خدا نيز پرده بر روى كار او كشيده ، نجات يافت . خادمان چون به خانه گرد آمدند ، جعفر از اسب به زير آمد و به خانه اندر شد . و قوّة القلوب زر نقد و عقدهاى مرصع و زرّينه و گوهرهاى قيمتى بصندوق اندر محكم كرده بود . چون جعفر را ديد ، بر پاى خاست و زمين ببوسيد و گفت : اى وزير بىنظير ، بر آنچه خدا خواسته بود ، قلم برفت . جعفر با او گفت : يا سيّدتى ، خليفه مرا بگرفتن غانم فرمان داد .
قوّة القلوب گفت : او بار بسته ، بدمشق روان شد و تو اين صندوق از براى من نگاه دار و بقصر خليفهاش برسان . جعفر برمكى ، صندوق بخادمان بداد . و اموال غانم را بغارت بردند و قوّة القلوب را برداشته ، بقصر خليفه آوردند .
جعفر ماجرا بخليفه باز گفت . خليفه فرمان داد كه قوّة القلوب را بخانهء تاريكى بنشانند و پيرزنى را به خدمت گذارى او بگماشت . و گمان خليفه اين بود كه غانم با قوّة القلوب ازدواج كرده . پس كتابى بسلطان محمد بن سليمان زينى كه نايب دمشق بود ، بنوشت و مضمون اين بود كه : در آن ساعت كه نوشتهء مرا بخوانى ، غانم بن ايوب را گرفته ، بدينجا بفرست . چون منشور خليفه به سلطان محمد برسيد ، آن را ببوسيد و در اسواق ندا بدادند كه : هركس غارت همىخواهد ، بخانهء غانم بن ايوب رود . مردمان ، گروهگروه روى بخانهء غانم گذاشتند و مادر و خواهر غانم را ديدند كه صورت قبرى ساخته ، بر سر آن نشستهاند و گريانند . ايشان را بگرفتند و خانه بيغما بردند . و كسى نميدانست كه سبب چيست . چون مادر و خواهر غانم را پيش سلطان حاضر كردند ، احوال غانم را از ايشان باز پرسيد . گفتند : يك سال است كه ازو باخبر نيستيم . پس
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 212
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢١٢