چون شب چهل و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه تا يك ماه در كنار گور هميگريست . پس از آن در ديوان بنشست . امرا و وزرا حاضر آمدند . پس از ساعتى باريافتگان را مرخص فرموده ، خود بحرمسرا بازگشت . كنيزكى در بالين و كنيزكى در زير پاى خويشتن بنشاند و بخسبيد . پس از زمانى بيدار شد و شنيد كه كنيزكى كه در بالين خليفه نشسته ، به آن يكى ميگويد : اى خيزران ، واى بر تو . خيزران جواب داد : اى قضيب ، اين سخن چرا گفتى ؟ خيزران گفت : سيد ما از چگونگى خبردار نيست .
و گرنه چرا در سر گورى همىنشيند و همىگريد كه بدان گور اندر ، جز چوب خشكى كه درودگرش تراشيده ، چيزى نيست ؟ قضيب گفت : اى خيزران ، راست گو كه قوّة القلوب كجا شد و بر او چه گذشت ؟ خيزران گفت : بفرمان سيّده زبيده ، كنيزكى بنگ به روى خورانيد . چون بيهوش شد ، بصندوق اندرش نهاده ، بصواب و كافور گفت كه بمقبرهاش برده ، در خاكش كنند . كنيزك از آن يكى پرسيد : اكنون قوة القلوب مرده است يا نه ؟ خيزران گفت : خدا نكناد . من از سيّده شنيدم كه قوّة القلوب در نزد بازرگان دمشقى ، غانم بن ايوب است . كنيزكان بگفتگو اندر بودند و خليفه گوش هميداد .
چون كنيزكان ، حديث بانجام رسانيدند و خليفه از چگونگى آگاه شد ، دانست كه گور را بتزوير ساختهاند . بسى خشمگين شد . در حال ، برخاسته ، بايوان نشست و امراء دولت حاضر كرد و رو بجعفر برمكى كرده ، با او گفت : جمعى با خويشتن بردار و بخانهء غانم بازرگان رو و كنيز من ، قوّة القلوب را بياور . جعفر برمكى ، خادمان برداشت و شحنه و تابعان او را نيز خبر كرد و هميرفتند تا بخانهء غانم بازرگان رسيدند . غانم در آن ساعت از بازار ، برّهء بريان آورده ، با قوّة القلوب همىخوردند . كه وزير و شحنه و خادمان ، چهار سوى خانهء غانم را گرفتند .
قوّة القلوب دانست كه خليفه از قضيهء او آگاه گشته . گونهاش زرد شد و دلش