چگونه خواهد شدن ؟ يقين است در آن نيمهء ديگر ، جنگ ميان مردم شهر و يا جنگ ميانهء دو شهر خواهد بود . پس از آن ، خواجه از غايت خشم ، شكايت پيش والى برد و او مرا شكنجه كرد و چندان تازيانه به من زد كه از خويشتن برفتم .
آنگاه مرا پيش دلاك برد و هنوز به خود نيامده بودم كه مرا خواجه كردند و داغها بر تن من نهادند . چون به خود آمدم ، خواجه با من گفت : اين به انتقام بهترين اموالم بود كه تلف كردى . آنگاه مرا بدلال داده ، به قيمت گران بفروخت . و من پيوسته فتنهها بر پا مىكردم و بهر جائى كه ميرفتم ، آشوب همىانداختم . و اين خواجه به آن خواجهام هميفروخت . تا اينكه خليفه ، مرا بخريد . پس از آن دروغ نگفته و آشوب نكردهام و خليفه از من راضى است .
آن دو غلام بسخن كافور بخنديدند و گفتند : تو پليد بن پليد هستى . آنگاه غلام سيمين را گفتند : تو نيز حكايت خويش بيان كن . گفت : اى عموزادگان ، اينكه شما گفتيد ، طرفه حديثى نبوده . سبب غلام شدن من بس طرفه و عجيبست .
و حكايت من بس دراز است . و اكنون وقت حديث گفتن نيست ، كه بامداد نزديكست و چنين صندوق بدزدى آوردهايم . بسا هست صبح بدمد و ما بسبب اين صندوق در ميان مردم رسوا شويم و بكشتن رويم . شما همين ساعت برخيزيد تا كارها بانجام رسانيم و از شغل خويشتن فارغ شويم . آنگاه سبب غلامان شدن خود بازگويم . پس شمع پيش گرفته ، بميان چهار گور اندر ، جائى از بهر صندوق بكندند و صندوق گذاشته ، خاك بر وى ريختند و از مقبره بيرون رفتند و از چشم غانم بن ايوب ناپديد گشتند .
چون مقام از ايشان خالى شد و غانم تنها ماند ، خاطرش بدانچه در صندوق بود ، مشغول شد و با خود ميگفت : آيا بصندوق اندر چيست ؟ پس صبر كرد تا فجر بدميد و جهان روشن گرديد . غانم از درخت به زير آمد و خاك از روى صندوق دور هميكرد تا صندوق پديدار شد . پس صندوق بدر آورد و سنگى گرفته ، قفل آن را بشكست و صندوق باز كرد . دخترى ماه روى بصندوق اندر بيهوش افتاده ديد كه جامهء فاخر و زيورهاى زرّين و قلادهاى مرصع داشت .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٠٦