ديوارى نشسته بود . ديوار بيفتاد و بمرد . خواجه گفت : سبحان اللّه ، كافور همين ساعت ، خروشان و فريادكنان و وا سيّدتاگويان آمد . من از سبب باز پرسيدم .
گفت : خاتون و فرزندانش جملگى بمردند .
آنگاه خواجه نگاه كرد . ديد كه دستار در سر ندارم . گريان و خروشان ، خاك بر سر ميكنم . بانگ بر من زد و گفت : اى ناپاك و اى پليدك سياه ، اين چه حادثه است بر پا كردهء ؟ به خدا سوگند پوست از تو باز گيرم و گوشت از استخوان تو جدا سازم . گفتم : به خدا سوگند هيچ كار به من نتوانى كرد كه تو مرا با همين عيب خريدهاى و جمعى گواه منند كه تو دانستهاى كه من در سالى يك بار دروغ ميگويم . و اينكه گفتم نيمه دروغ بود . چون سال به آخر رسد ، نيمهء ديگر بخواهم گفت . خواجه بانگ بر من زد كه : اى بدترين غلامان ، اينهمه آشوب كه كردى ، هنوز نيمهء دروغ است و نيمهء ديگر هم خواهى گفت ؟ از من دور شو كه ترا آزاد كردم . گفتم : اگر تو آزادم كنى ، نخواهم رفت تا سال بانجام رسد و نيمهء دروغ بگويم . چون دروغ تمام گويم ، آنگاه مرا ببازار برده ، بهر قيمتى كه خريدهء و هر عيب كه شرط كردهء ، باز به همان قيمت و همان شرط به فروش و مرا آزاد مكن . كه صنعتى ندارم تا معاش بگذرانم . و اين مسئلهء شرعيه بود كه با تو گفتم و فقيهان نيز در باب آزادى بندگان اين را ياد كردهاند .
القصّه ، ما بگفتگو اندر بوديم كه والى با جماعت بسيار ، گروهگروه برسيدند . خواجهام نزد والى رفته ، ماجرا را بيان كرد و گفت : اين پليدك ميگويد اينكه گفتهام نيمه دروغ است . چون مردم اين را بشنيدند ، از اين دروغ در عجب ماندند و دشنام به من داده ، نفرين هميكردند . ولى من ايستاده ، خندان بودم و ميگفتم كه : خواجه مرا چگونه تواند كشت كه مرا با اين عيب خريده است ؟ چون خواجه به خانه باز آمد ، سراى خود ، ويران يافت و بيشتر آن خانه را من خراب كرده و بس چيزهاى قيمتى كه شكسته بودم . زن خواجه با او گفت كه : فلان ظرف و فلان چينى را كافور شكسته . خواجه خشمناك شد و گفت : تاكنون چنين تخمهء ناپاك نديده بودم و هنوز نيمى دروغ گفته . اگر نيمهء ديگر نيز بگويد ،
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 205
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٠٥