و زود بازگرد . من فرمان بردم . چون به خانه نزديك شدم ، فرياد زدم و گريان گشتم . مردم محله بر من گرد آمدند .
چون آواز مرا خاتون و دختران خواجه بشنيدند ، در بگشودند و از سبب آن حالت بازپرسيدند . گفتم : خواجهام با ياران خود بپاى ديوار كهنهء نشسته بودند و ديوار بر ايشان بيفتاد . من چون اين حالت بديدم ، سوار استر گشته ، زود بيامدم كه شما را بياگاهانم . زن و فرزند خواجه چون اين بشنيدند ، گريبانها چاك زدند و همسايگان بديشان گرد آمدند و زن خواجهام به خانه اندر شد . طاقهاى خانه را درهم شكست و ظرفهاى چينى ، بيرون انداخت و تصويرهاى خانه را گل اندود كرد و تيشه به من داده ، گفت : اين فوارهها بشكن و اين درها و منظرهها بر كن . من پيش رفته ، با او يار گشتم . خانه را خراب كرده ، چيزها را تلف همىساختيم . تا اينكه آنچه به خانه اندر شكستنى بود ، بشكستيم و كندنيها و طاق و سقف غرفها از هم فروريختيم . و من فرياد يا سيّدا هميزدم . پس خاتون و دختران خواجه بدر آمدند و گفتند : اى كافور ، ما را به مكان خواجه دلالت كن تا او را از زير خاك بدر آورده ، بتابوتش بگذاريم . من پيش افتاده ، وا سيّداگويان و آنها بدنبال من ، خروشان و گريان روان شديم و هيچ مرد و زن و كودك در شهر نماند كه همه بر ما جمع آمدند و ايشان را كوچه بكوچه هميگردانيدم . هر كس نشنيده بود ، با خبر ميشد . تا اينكه خبر بوالى رسيد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از قصه فروبست .
چون شب سى و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون خبر بوالى رسيد ، والى سوار شد و بيلداران با خود برداشته ، در پى من روان شد . و من خاك بر سر كنان ، فرياد وا سيّدا ميزدم تا اينكه بباغ اندر شدم . خواجهام چون ديد كه من بر سر و سينه هميزنم و وا سيّدتى همىگويم ، مبهوت شد و گونهاش زرد گرديد و گفت : اى كافور ، اين چه