تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
حالتست ؟ گفتم : چون به خانه رفتم ، ديدم كه ديوار خانه خراب شده و خاتون و فرزندانش در زير خاك مانده‌اند . خواجه گفت : خاتون خلاص نشد ؟ گفتم : نخست خاتون بمرد . خواجه گفت : دختر كوچك من خلاص نگشت ؟ گفتم : لا و اللّه . خواجه گفت : استر سوارى من چون شد ؟ گفتم : ديوار خانه و طويله ، همه از هم فرو ريختند و هر چيز كه به خانه و طويله بود ، به زير خاك اندر بماندند . از آدميان و گوسفندان و مرغان چيزى زنده نماندند . همگى پارهء گوشت شده‌اند . اكنون از خانه و خانگيان هيچ بر جا نمانده و گوسفندان و مرغان و چهارپايان را گربه‌ها و سگان ، پاك خورده‌اند . خواجه چون سخنان من بشنيد ، جهان بچشمش سياه شده ، خوددارى نتوانست كرد و بر پاى خاستن نتوانست . جامهاى خويشتن بدريد و ريش بكند و دستار بينداخت و طپانچه بر سر و روى خويشتن هميزد تا اينكه خون از سر و رويش برفت و فرياد وا ولدا و وا زوجتا بركشيده ، گفت : اى ياران ، تا اكنون چنين مصيبت را جز من كه ديده ؟ بازرگانان نيز كه ياران او بودند ، فرياد بركشيدند و گريستند . و خواجه‌ام از باغ بدر آمده و از بس كه طپانچه بر سر و روى خود زده بود ، راه رفتن نميتوانست . چون بازرگانان از باغ بر اثر خواجه بيرون شدند ، گردى بديدند و فريادها بشنيدند . چون نيك نگريستند ، گروهى ديدند كه همىآيند و والى شهر در ميان ايشان سوار است . و پيوندان بازرگان ، خروشان و گريان با روهاى گشاده همىآيند . چون نزديك شدند ، نخستين كس كه خواجه او را ديد ، خاتون و فرزندان خواجه بودند . از ديدن ايشان شگفت مانده ، بخنديد و حالت باز پرسيد . و ايشان نيز چون خواجه را بديدند ، گفتند : شكر خدا را كه ترا زنده ديديم . پس فرزندان بازرگان ، خويشتن را در پاى پدر بينداختند و در دامنش آويختند و گفتند : بر تو و ياران تو از افتادن ديوار چه رسيد ؟ خواجه با ايشان گفت : از خرابى خانه بر شما چه رفت ؟ ايشان گفتند : حمد خداى را تندرست هستيم و بخانهء ما نيز آسيبى نرسيده . و لكن غلام تو كافور ، سر برهنه و جامه دريده به خانه آمد و وا سيّداه هميگفت . ما از سبب باز پرسيديم . گفت : خواجه در باغ بپاى