تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
نيكو و فرشهاى حرير در آنجا گسترده و بقچه بقچه ديباها گذاشته‌اند . دانست كه غانم بازرگانست . به دو گفت : خوردنى بياور . غانم ببازار رفت . برّهء بريان و حلوا و شمع و نقل خريده ، بياورد . پس خوردنى بخوردند و بحديث گفتن بنشستند . پس از چندى ، غانم با او گفت : حديث خود بازگو . دختر گفت : من از خاصه‌گان خليفه هستم و مرا نام ، قوّة القلوبست . از پروردگان دار الخلافه‌ام . چون بزرگ شدم ، خليفه ، حسن خداداد من بديد . مرا بكنيزى قبول نمود و به خود كابين كرد . و در قصرى مرا جاى داد و ده تن از كنيزان به خدمت من بگماشت و اين زيورهاى زرّين و اين عقد مرصع كه مىبينى ، به من داد . پس از آن ، خليفه به شهر ديگر سفر كرد . زبيده خاتون بكنيزكانى كه خدمتگزار من بودند ، بسپرد كه چون قوّة القلوب بخسبد ، پارهء بنگ در بينى او بنهيد و يا در شربتش كنيد . كنيزان بفرمان سيده زبيده ، بنگ بر من بخوراندند . من از خويش برفتم . سيده را با خبر كردند . سيده زبيده مرا بصندوق اندر كرده ، بخواجه سرايان فرمان داد كه مرا در جائى پنهان كنند . ايشان نيز همان شب كه تو بفراز درخت بودى ، صندوق بمقبره آورده‌اند و چنان كرده‌اند كه ديدى . و خدا ترا سبب خلاص من كرده بود كه مرا رهاندى و بدينجايم بياوردى و با من احسان كردى . حكايت من اين بود . چون غانم بن ايوب اين سخنان بشنيد و دانست كه قوّة القلوب از آن خليفه است ، از بيم خليفه در گوشهء منزل ، تنها بنشست . خويشتن را ملامت كرد كه سروكارش با خليفه افتاده است . غانم دلباختهء قوّة القلوب شده بود . ليك همين‌كه دانست او كنيز خليفه است ، با او در كمال پاكدامنى رفتار كرد و قوّة القلوب را اجازه داد كه تا هر زمان كه بخواهد از گزند زبيده خاتون در خانهء او پناه گيرد . قوة القلوب را با غانم بن ايوب ، كار بدينگونه بود . اما سيّدهء زبيده چون با قوّة القلوب چنان كيد باخت ، از كرده پشيمان شد و حيران همىبود كه : اگر خليفه بيايد و از قوة القلوب جويا شود ، چه جواب گويم ؟ عجوزى را نزد خود خواند و راز با او بگفت و ازو علاج خواست . عجوز گفت : اى خاتون ، نجّارى را بخواه و فرمان ده كه از چوب ، صورت مرده بسازد و در
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 208 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى