تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
قصر ، گورى كنده ، او را بگور نهند و بگرد آن گور شمعها و قنديلها بيفروزند و هركه بقصر اندر است ، سياه بپوشند و كنيزكان را بفرما مانند ماتم زدگان و سوگواران بنشينند . خليفه چون بقصر درآيد ، ازو حادثه باز پرسد . بگويند كه قوّة القلوب ، زندگانى بخليفه داد و سيده زبيده ، او را در قصر به خاك سپرد . چون خليفه اين سخنان بشنود . گريان شود و بماتم دارى نشيند و قاريان آورده ، بر آن گور بنشاند . اگر خيال كند كه دختر عمم زبيده بر او رشك آورده و هلاكش ساخته ، حكم كند كه گور را بشكافند . اى خاتون ، تو بيم مدار كه اگر گور بشكافند و آن صورت آدمى را بميان كفنهاى حرير يمانى ببيند ، آرام گيرد و اگر بخواهد كفن ازو دور كند ، تو و ديگران منعش كنيد و بگوئيد كه عورت مرده گشادن حرامست . چون اينها را بشنود ، باور كند كه او مرده است . پس صورت آدمى را باز در گور كند و نيكوئيها و دلسوزيهاى ترا شكر گويد و تو خلاص شوى . زبيده ، كلام عجوز بپسنديد و خلعت و مال بعجوز بداد و با او گفت كه : همين كار بكن . عجوز ، درودگر آورده ، صورت آدمى بساخت و بنزد سيده آورد و كفنها به روى پيچيد و بگور اندرش كرده ، شمعها و قنديلها در سر گور روشن كرد و فرشها بگرد گور بگسترد . و زبيده خاتون ، سياه پوشيده و كنيزكان را بسياه پوشى فرمان داد . و در قصر ، مشهور شد كه قوة القلوب مرده است . چندى برين بگذشت كه خليفه از سفر بازگشت و خاطر بقوة القلوب مشغول بود و به خيال او عشق همىباخت . چون بقصر آمد ، غلامان و كنيزان را سياه‌پوش ديد . از سبب حادثه باز پرسيد . سبب بيان كردند . فرياد بركشيد و از خود برفت . چون به خود آمد ، از مقبرهء قوّة القلوب باز پرسيد . زبيده گفت : او نزد من بس عزيز بود . در قصر بخاكش سپردم . خليفه با لباس سفر به زيارت قبر او رفت . ديد كه فرشها گسترده و شمعها و قنديلها افروخته‌اند . چون اينها را ديد ، زبيده را سپاس و شكر گذارد . ولى در اين كار ، حيران بود . گاهى راست مىپنداشت و گاهى دروغ ميانگاشت . چون عشق برو غالب بود ، بشكافتن گور ، فرمان داد . چون قبر بشكافتند و صورت آدمى بيرون آوردند ، خواست كه كفن از وى دور كند . از
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 209 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى