و گوهرهاى چند بقلاده اندر بود كه يكى از آنها در قيمت ، برابر گنج خسروانى بود . پس غانم ، آن زيبا صنم را از صندوق بدر آورد و بر پشت بخوابانيد . چون نسيم بر او بوزيد و هوا بمغزش فرو شد ، عطسه زد و پارهء بنگ از گلويش بدر آمد ولى چنان بنگ بود كه اگر پيل آن را بخوردى ، دو شبانه روز بى خود افتادى .
چون آن زهره جبين چشم باز كرد ، گفت : واى بر من . مرا از ميان قصرها و غرفهها و باغها بدينجا كه آورد ؟ و بميان چهار گور چرا بگذاشت ؟ غانم بن ايوب گفت : اى خاتون ، نه قصرها ديدهام و نه غرفها و نه ترا بميان گورها آوردهام .
و لكن خداى تعالى مرا بدينجا آورد . غانم گفت : اى خاتون ، سه تن خواجه سرايان سياه ، ترا به صندوق اندر بياوردند . پس ماجرا بيان كرد و از حكايت پرى پيكر باز پرسيد . دخترك گفت : اى جوان ، شكر خداى را كه مرا بچون تو نيكو خصال برسانيد . اكنون برخيز و مرا در صندوق نه و در سر راه بايست و چهارپائى كرايه كرده ، صندوق بر آن بار كن و به منزل خويش برسان . كه اين كار بر تو سودها بخشد و عاقبت نكو خواهد بود . و چون بخانهء تو برسم ، حكايت خود باز گويم . غانم بن ايوب شادمان شد و از مقبره بدر آمده ، از مردى استرى كرايه كرد و بمقبرهاش بياورد . دختر بصندوق گذاشته ، صندوق بر استر بنهاد .
چون دختر ، بسى خداوند حسن بود و زر و گوهر بىاندازه داشت ، غانم شادان و فرحناك ميرفت و صندوق هميبرد تا بخانهء خويش برسيد . صندوق برآورده ، بگشود .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از قصه فروبست .
چون شب چهلم برآمد
گفت : اى ملك جوان بخت ، چون غانم بن ايوب صندوق به خانه برد ، بگشود . پرى پيكر را بدر آورد . آن ماه روى ديد كه منزل غانم ، جائيست خرم و مكانى است