تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢

حكايت كافور ، غلام دوم

پس غلام دوم گفت : من هشت ساله بودم كه مرا از ولايت خويش ببازرگانى بفروختند . و من در سالى يك دفعه دروغ به آن بازرگان ميگفتم و بسبب آن دروغ او را با يارانش بجنگ ميانداختم . بازرگان ، ناگزير مانده ، مرا بدلال سپرد كه مشترى از براى من بجويد . دلال ، مرا بازار برده ، ندا در داد كه : اين غلام را به شرط عيب كه ميخرد ؟ بازرگانى پيش آمد و از عيب من جويان شد . دلال گفت كه : سالى يك بار دروغ هميگويد . بازرگان گفت : با عيبى كه دارد ، به چند درم خواهى فروخت ؟ دلال گفت : بشش‌صد درم . پس بايع و مشترى باهم سازگار گشتند . بازرگان ، درمها شمرده ، مرا بحجره برد و جامهء مناسب به من بپوشانيد . چندى پيش او بماندم . تا سال نو برآمد . و آن سال مباركى بود و بهارى خرم داشت . بازرگانان هر روز يكى ضيافت ميكرد تا نوبت ضيافت بخواجهء من افتاد . با بازرگانان بباغى كه خارج شهر بود ، برفتند . خوردنى و نوشيدنى بخوردند و نوشيدند و صحبت و منادمت هميكردند تا هنگام ظهر شد . خواجه‌ام را به چيزى حاجت افتاد . با من گفت : بر استر بنشين و به خانه رو و از خاتون ، فلان چيز بستان