تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١

چون شب سى و هشتم برآمد

حكايت صواب ، غلام اول

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون غلامان با يكديگر گفتند بايد كه هريك سرگذشت خويش بيان كنيم ، نخست آن‌كه فانوس در دست داشت ، حكايت آغاز كرد و گفت : مرا در پنج سالگى از ديار خويش بدر آوردند و به چاوشى بفروختند . او را دخترى بود سه ساله . من با آن دختر هم بازى بودم و از براى دختر ميخواندم و ميرقصيدم تا اينكه من دوازده ساله شدم و دختر ده ساله گرديد . آنگاه مادر دختر ، او را به جوانى دلاك كه سر پدر دختر تراشيدى ، كابين كرد و مهر را از مال خود بداد و جهيز فراهم آورد . مرا هم خواجه كردند و با آن دختر به خانهء شوهرش فرستادند . و من از آن پس ، غلام ايشان شدم . تا اينكه دختر و شوهر و مادرش بمردند و من بىخداوند ماندم و بدينجا آمده ، با شما يار گشتم . سبب غلام شدن من اين بود ، و السلام .