تيشه و فانوسى در دست دارد . چون بمقبره رسيدند ، يكى از حاملان صندوق گفت : اى صواب ، چرا بمقبره اندر نميشوى ؟ او جواب داد كه : اى كافور ، ما هنگام شام در اينجا بوديم . در مقبره باز گذاشته ، برفتيم . غلام سيمين كه الماس نام داشت ، گفت : شما نميدانيد كه پارهء از مردم بغداد بتفرج بيرون آمده ، تفرج هميكنند . چون شامگاه شود ، نتوانند بازگردند . آنگاه بدين مكان آمده ، در ببندند و از ما زنگيان هميترسند كه مبادا ايشان را گرفته ، بريان كنيم و بخوريم .
صواب و كافور گفتند كه : اى الماس ، راست گفتى . تو از ما خردمندتر هستى .
الماس گفت : شما مرا تصديق نخواهيد نمود تا بمقبره اندر شويم و كسى را در اينجا بيابيم . و گمان من اينست كه اگر كسى در اينجا بوده است ، چون پرتو چراغ ببيند ، بگريزد و بفراز درخت برشود . غانم چون گفتگوى غلامان بشنيد ، گفت :
هزاران نفرين و لعنت با الماس باد كه بس عيّار و مكار است . و با خود گفت كه :
من چگونه از اين ورطه خلاص خواهم شد ؟ پس حاملان صندوق با آن يكى گفتند كه : سنگينى صندوق ، ما را آزرده است . تو از ديوار بالا رو و در به روى ما بگشا . ما نيز بپاداش آن ، يكى از ايشان را كه در مقبره هستند ، بهر تو بريان كنيم و نگذاريم كه از روغن او قطرهء به زمين چكد . او گفت : مرا بيم آنست كه دزدان ، دزدى كرده باشند و چون شب برآمده ، داخل مقبره شدهاند . ايشان گفتند : هيچ كس ياراى آن ندارد كه بدين مكان آيد .
پس هر سه تن ، صندوق را از ديوار بالا برده ، بمقبره اندر شدند و در بگشودند . يكى از ايشان گفت كه : امشب ما از بار كشيدن و راه رفتن و در گشودن و در بستن مانده شديم و اكنون نيمهء شبست . ديگر بگشودن سردابه و خاك كردن صندوق ، قدرت نداريم . همان به كه سه ساعت بنشينيم و راحت يابيم . پس از آن برخاسته ، به كار خويشتن پردازيم . آنگاه در ببستند و بنشستند .
يكى از ايشان گفت : بايد هريك سرگذشت خويش بيان كنيم و سبب غلام شدن خود را باز گوئيم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 200
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٠٠