تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
دلالان را حاضر ساخته ، متاع خويش بفروخت . چون روز نخستين سال نو شد ، ببازار آمده ، ديد كه در قيصريه را بسته‌اند . سبب را جويان شد . گفتند : يكى از بازرگانان وفات كرده ، بازرگانان به جنازهء او حاضر شده‌اند . اگر تو نيز ثواب همىخواهى ، در آنجا حاضر شو . غانم ، محله و خانهء آن شخص ، جويان شد . او را بخانهء بازرگان درگذشته دلالت كردند . به جنازه حاضر شد و با تجار بمصلى رفتند و نماز ميت گذاردند و جنازه بگورستان بردند . ديدند كه پيوندان ميت ، خيمه بر مدفن زده و شمعها و قنديلها افروخته ، عود به مجمر انداخته‌اند . چون مرده را به خاك سپردند ، قاريان بتلاوت مشغول شدند و بازرگانان نيز نشسته بودند . غانم بن ايوب را شرم آمد كه از ميان جمع برخاسته ، بازگردد . با ايشان تا هنگام شب بنشست . آنگاه خوردنى حاضر آمد . بخوردند و دست بشستند . ولى غانم بن ايوب را خاطر بخويشتن مشغول بود و بر مال خود از دزدان همىترسيد . آنگاه برخاسته ، از حاضران اجازت خواست و بيرون آمده ، هميرفت تا به دروازهء شهر برسيد . دروازه را بسته يافت و هيچ‌كس در آنجا از آيند و رونده نديد و جز آواز سگان و فرياد گرگان ، چيزى نشنيد . گفت : سبحان اللّه . من بر مال خود ترسان بودم كه از آنجا بدر آمدم . اكنون بر جان خويش ترسانم . پس مأمنى را همىخواست كه تا صبح در آنجا بخسبد . مقبرهء ديد كه چهار سوى او را ديوارهاى بلند داشت و درختى بميان مقبره اندر بود و درى داشت گشاده . بدانجا رفته ، خواست بخسبد . از ترس نتوانست خسبيد و بدهشت اندر شد . آنگاه بر پاى خاست و راست بايستاد و چشم بر در مقبره دوخته بود كه از دور ، روشنائى بديد . از مقبره بيرون رفته ، اندكى به طرف روشنائى برفت . ديد كه روشنائى در راه مقبره است و بسوى مقبره همىآيد . بترسيد و بازگشت و زودتر در مقبره را ببست و بفراز درخت برشد و با تشويش خاطر ، چشم بروشنائى داشت . و روشنائى همه آن نزديك ميشد تا نزديك مقبره برسيد . غلام ديد كه سه تن غلامان سياهند . دو تن از ايشان صندوقى بر دوش دارند و يكى از ايشان