درخشندهء كه غانم بن ايوبش گفتندى . و اين پسر را خواهرى بود كه از بسيارى حسن و نيكوئى ، فتنهاش ميناميدند . چون پدر ايشان بمرد ، بسى مال بميراث بگذاشت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سى و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون بازرگان درگذشت ، بسى مال بميراث گذاشت . و از جملهء آن مال ، صد بار كالاى قيمتى از خز و ديبا و مشك بود كه آن بارها را به قصد بغداد بسته و نام بغداد بر آنها نوشته بود . چون مدتى از وفات او برفت ، پسرش همان بارها را برداشته ، ببغداد روان شد و بىمضرت و آفت ببغداد رسيد . و در آن اوقات ، ايام خلافت هرون الرشيد بود . چون خانهء وسيع و عالى اجاره كرده و فرشهاى رنگين در آنجا بگسترد و وسادههاى ديبا نهاد و پردههاى حرير زرين طراز بياويخت و بارها در آنجا فروچيد ، چند روز براحت بنشست .
بزرگان بغداد و بازرگانان بديدن او همىآمدند . پس از آن بقچه بخادم داده ، ببازار برد . بازرگانان به دو گرد آمده ، سلام كردند و اكرامش نمودند . و شيخ