تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
رسيد و باهم سلام كردند . جعفر وزير ، فرمان خليفه با سلطان محمد بازگفت و سلطان را با وزيرش معين ابن ساوى بگرفت و على بن خاقان را بر جاى وى بسلطنت بنشاند . و سه روز در بصره بماندند . بامداد روز چهارم ، على بن خاقان با جعفر برمكى گفت كه : زيارت خليفه را بسى آرزومندم . پس جعفر با سلطان محمد و معين بن ساوى و على بن خاقان ببغداد روان گشتند . چون ببغداد رسيدند ، ببارگاه خليفه حاضر آمدند . خليفه را از ماجراى على نور الدين آگاه ساختند . خليفه بخشم اندر شده ، با نور الدين گفت : شمشير بگير و ابن ساوى را بكش . على بن خاقان ، شمشير گرفته ، پيش رفت . ابن ساوى نيازمندانه نظرى كرد و گفت : اگر من بمقتضاى فطرت خويش بد كردم ، تو بمقتضاى سجيت نيك خود پاداش بد مده . على بن خاقان ، شمشير بينداخت . خليفه گفت : اى نور الدين ، او ترا فريب ميدهد . پس خليفه با مسرور گفت : تيغ بردار و اين ناپاك را بكش . مسرور ، وى را بكشت . خليفه با على نور الدين گفت : آنچه آرزو دارى ، از من بخواه . على بن خاقان گفت : خدا خليفه را مؤيد بدارد . مرا به مملكت بصره حاجتى نيست . من حضور خليفه را بيش از همه چيز آرزومندم . آنگاه خليفه ، انيس الجليس را حاضر كرده ، به نور الدين بذل نمود . و قصرى از قصرهاى عالى بنيان بديشان داد و ضياع و عقار و ساير مرتبات ، بهر او ترتيب داد و او را از نديمان خود گرفت . و نور الدين با عزت و رفاهيت همىزيست تا مرگش در رسيد . شهرزاد ، قصه بانجام رسانيده ، گفت : اى ملك ، اين خوشتر از حديث فرزندان ايوب بازرگان نيست . و آن اين بوده كه :

حكايت ايوب و فرزندان

در عهد گذشته ، بازرگانى بود توانگر و پسرى داشت چون آفتاب