تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
با من بگو كه از زندگى تو ساعتى بيش نمانده . چون سلطان در منظرهء ايوان نشيند ، تو كشته خواهى شد . على بن خاقان به چپ و راست نگاه كرده ، گريان شد . مردم نيز بر احوال او بگريستند . جلاد برخاسته ، قدحى آب به او داد . ابن ساوى چون اين بديد ، از جا برخاسته ، قدح بشكست و آب بريخت و بر جلاد خشمگين شد و بكشتن نور الدين فرمان داد . مردم بصره ، اين گونه رفتارهاى ابن ساوى را بخويشتن هموار نكرده و او را دشنام دادند و نفرين همىكردند . كه گردى برخاست . چون سلطان گرد را بديد ، گفت كه : از سبب گرد ، مرا خبر دهيد . وزير گفت : بفرما نخست على را بكشند . سلطان گفت : تا سبب گرد ندانم ، نخواهمش كشت . قضا را آن گرد از جعفر برمكى وزير و سواران او بوده است . و سبب آمدنش اينكه خليفه سى روز پس از فرستادن على بن خاقان بنشست و حكايت او را فراموش كرد تا آن‌كه شبى بقصرى كه انيس الجليس در آنجا بود ، برفت . آواز انيس الجليس را شنيد كه غمين و حزين هميگريست . پس خليفه در بگشود . انيس الجليس را نظر بر خليفه افتاد . برخاسته ، سه كرّت ، زمين ببوسيد . خليفه گفت : كيستى و بهر چه گريانى ؟ انيس الجليس گفت : من هديهء على بن خاقانم و همىخواهم كه بوعدهء خويشتن وفا كنى و مرا با خلعت بسوى او فرستى . خليفه را دل بر وى بسوخت . جعفر برمكى را خواسته ، گفت : اكنون سى روز است كه از على بن خاقان خبرى نرسيده . گمان دارم كه سلطان ، او را كشته باشد . و لكن اى جعفر ، بتربت پاك پدرانم سوگند كه اگر با او بد كرده باشند ، به پاداش كردار بد ، ايشان را هلاك سازم . و همين ساعت ، تو بايد ببصره سفر كنى و از كار سلطان محمد سليمان با على بن خاقان آگاه گشته ، مرا خبر دهى . جعفر برمكى ، فرمان بپذيرفت و روان گرديد . چون جعفر ببصره رسيد و هجوم مردم را بديد ، از سبب جمع آمدن مردم باز پرسيد . سبب را بيان كردند كه : على بن خاقان را هميخواهند بكشند و مردم بتماشاى او گرد آمده‌اند . چون جعفر اين را بشنيد ، تند براند و زودتر بنزد سلطان