فرش بگسترد و متكا بنهاد . على بن خاقان را بدانجا نشاند و بند ازو برداشت و نكوئى به او همىكرد . و اما سلطان ، همه روزه زندانبان ، حاضر آورده ، به آزردن على نور الدين تأكيد ميكرد . و زندانبان چنان مينمود كه آزارش همىكنم . ولى مهربانى ميكرد . تا اينكه چهل روز بر اين بگذشت . روز چهل و يكم ، هدايا از جانب خليفه آوردند . سلطان محمد را شگفت آمد و با نزديكانش مشورت كرد كه : اين هدايا چيست و از بهر كيست ؟ همگى گفتند : هدايا از بهر سلطان جديد است . مگر معين بن ساوى كه گفت : ميبايست روز نخست او را بكشى . سلطان گفت : كشتن او را خوب بخاطرم آوردى . اكنون بزندان رو و او را بياور تا بكشم .
ابن ساوى گفت : همىخواهم كه منادى در شهر ندا دهد كه هركس قصد تماشاى كشته شدن على بن خاقان دارد ، پاى قصر حاضر آيد . تا اينكه مردم شهر جمع آيند و دشمن مرا بدين حالت ببينند . سلطان گفت : هرچه خواهى بكن .
پس وزير از نزد سلطان برآمد و با شحنه گفت كه منادى بفرستد و بدانگونه ندا دهد .
چون منادى ، ندا در داد ، مردم محزون و گريان شدند و كودكان نيز در دبستانها از شنيدن آن ندا بگريستند و گروهى از مردم بپاى قصر شتافتند و گروهى با وزير بسوى زندان رفتند كه نور الدين را بياورند . چون وزير با خادمان بزندان رسيد ، بانگ بر قطيط زندانبان زد كه : آن ناپاكزاده را بياوريد . قطيط گفت : ايها الوزير ، بس كه او را آزردهام ، نزار گشته و از هلاكش چيزى نمانده .
پس قطيط بزندان اندر شد و جامههاى نور الدين را بركند و جامهء كهن بر وى بپوشانيد و بنزد وزيرش آورد . نور الدين ، دشمن خود را ديد كه به انتظارش ايستاده و بكشتن او آماده است . گريان شد و گفت : از مكافات دهر ، ايمنى ؟ ابن ساوى گفت : اى پسر فضل ، مرا با اين سخن ميترسانى ؟ امروز ترا بكشم و دماغ مردم بصره بر خاك مالم و سخن ترا ننيوشم و گوش به سخن شاعر همىكنم كه گفته است :
دمى آب خوردن پس از بد سگال * به از عمر هفتاد و هشتاد سال