تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
اين دو چيزم بر گناه انگيختند * بخت نافرجام و عقل ناتمام گر عقوبت ميكنى مستوجبم * ور ببخشى عفو بهتر كانتقام
پس خليفه ازو درگذشت . و كنيز را فرمود كه : بايد بدار الخلافه روى . چون كنيز بدار الخلافه رسيد ، خليفه از براى او منزلى جداگانه داد و خادمان و كنيزان از براى او بگماشت و با او گفت : بدان كه خواجهء ترا بسلطنت بصره فرستادم . انشاء اللّه تعالى ، خلعت از براى او خواهم فرستاد . ترا نيز با خلعت روانه سازم . كنيز در منزل خود بنشست . و اما على بن خاقان ، همىرفت تا به بصره رسيد و بقصر سلطان برفت و فريادى بلند بركشيد كه سلطان فرياد وى بشنيد و او را بخواست . چون در پيش سلطان حاضر شد ، كتاب خليفه به دو داد . چون خط خليفه بديد ، برپاى خاست و سه كرة ، كتاب ببوسيد و گفت : بجان و دل ، فرمان خليفه پذيرفتم . پس چهار قاضى و وزير و اميران را بخواست كه خويشتن معزول كرده ، ولايت به نور الدين بسپارد . در حال ، ابن ساوى وزير حاضر شد . سلطان ، كتاب خليفه به دو داد . چون كتاب بخواند ، بدريد و بر دهان نهاده ، بخائيد . سلطان محمد در خشم شده ، گفت : اين چه كار است كه كردى ؟ معين بن ساوى گفت : على بن خاقان ، خليفه را نديده و با وزير او نيز ملاقات نكرده . بلكه ورقهء به دستش افتاده كه از خليفه توقيعى در آن ورقه بوده است و از مكارى ، هرچه خواسته ، نوشته است . چرا تو فريب تزوير او خورده ، خويشتن را معزول ميكنى ؟ نه از خليفه توقيعى رسيده و نه خليفه ، كس فرستاده . اگر او را سخن راست بودى ، حاجبى با خويشتن بياوردى . تو اكنون او را به من بسپار كه من او را بزندان كرده ، حاجبى به شهر بغداد بفرستم و چگونگى معلوم كنم . سلطان محمد را تدبير او پسند افتاد و بخادمان گفت على بن خاقان را بر زمين افكندند و چندان بزدند كه بيهوش شد . پس از آن به حكم سلطان ، بند بر پايش نهادند و بزندان‌بانى كه قطيط نام داشت ، فرمان رفت كه نور الدين را در زندان كرده ، شب و روز بيازارد . و زندان‌بان ، على بن خاقان را بزندان برد و مصطبه را رفته و آب زده ،
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 193 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى