زينى نويسم ، على نور الدين گفت : چگونه مىشود كه صيّادى به ملوك ، خطى نويسد ؟ هرگز اين نخواهد شد . خليفه گفت : راست گفتى . و لكن من سبب را با تو بازگويم . كه من او در يك دبستان پيش يك آموزگار بوديم . او را بخت ، يارى كرده ، سلطان بصره شد . و خدا مرا صياد كرد . اما او بسيار وفادار و حقشناس است . من هيچ تمنى ازو نكردهام ، مگر اينكه حاجت من برآورده . على خاقان چون اين بشنيد ، گفت : بنويس . خليفه ، قلم و دوات گرفته ، پس از نوشتن بسم اللّه بنوشت كه : اين كتاب از هرون الرشيد بن مهديست بسوى سلطان محمد بن سليمان زينى كه پروردهء نعمت منست و او را بپارهء از مملكت خود نايب كردهام .
بايد در همان ساعت كه اين كتاب زيارت كند و اين خطاب بنيوشد ، خويشتن از نيابت معزول دانسته ، على بن خاقان را بر جاى خود بنشاند و فرمان را مخالفت نكند ، و السلام . پس نوشته را بعلى بن خاقان داد . على بن خاقان ، كتاب گرفته ، در حال ، از ايوان به زير آمد و ببصره روان شد .
آنگاه شيخ ابراهيم با خليفه گفت : اى پستترين صيادان ، دو ماهى از براى ما بياوردى كه به نيم درم ارزش نداشتند . سه دينار از ما بگرفتى . اكنون ميخواهى كنيز را نيز از دست ما بگيرى ؟ خليفه چون سخن باغبان بشنيد ، بانگ بر وى زد و بمسرور سيّاف اشارت رفت كه خود را آشكار كند و بشيخ حمله آورد . و اما جعفر وزير در همان ساعت كه خليفه ، جامه بصياد داده بود ، كسى را بدار الخلافه فرستاده بود كه جامه از براى خليفه بياورد و از قضا جامه ، حاضر آورده بودند . در حال ، خليفه جبّه و دستار كريم صياد بركند و بدان شخص كه جامه آورده بود ، بداد و خود ، جامههاى خلافت در بر كرد و پيش شيخ ابراهيم بايستاد . شيخ ابراهيم چون خليفه را ديد ، بشناخت . مبهوت شد و از شرمسارى ، انگشتان همىخائيد و با خود ميگفت كه : من بخواب اندرم و يا بيدارم ؟ خليفه گفت : ايها الشيخ ، اين چه حالتست ؟ شيخ ، خويشتن از كرسى به زير انداخته ، زمين ببوسيد و اين دو بيت بخواند :
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 192
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٩٢