تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
يكى كنيزكى بهر نشاط من بخريد * بديع چهره و مجلس فروز و رامشگر ز رنگ چهرهء او خانه‌ام پر از گلبرگ * ز بوى طرهء او كلبه‌ام پر از عنبر پدر نماند و تمامى به كار او كردم * بمانده بود مرا آنچه سيم و زر ز پدر مرا كنيزك من گفت رو مرا به فروش * چو ديد دست من بينوا تهى از زر گرفته دست نگارين شدم سوى بازار * كه جان خويش فروشم بها بيار و ببر هزار مشترى از بهر او پديد آمد * كه داشت روئى چون روى زهرهء ازهر در آن ميانه يكى پير بدگهر برخاست * شمرد سيم ببرد آن نگار سيمين بر چو يار خويش بديدم شده روان با غير * زدند گفتى اندر روان من آذر بهر دو دست بر آويختم به دو از رشك * كه عشق و رشكند آميخته به يكديگر بكوفتم به زمين پير ديو گوهر را * گرفتم از وى آن لعبت پرى پيكر شدم به خانه بر انديشهء عدو كامد * غلامى از پدرم نام نيك او سنجر چه گفت گفت كه آن پير ناسپاس كنون * بر امير بيامد ز تو شكايت‌گر امير شهر بحبس تو نيز فرمان داد * ببند رخت از اينجا كه نيست جاى مقر نماز شام برون آمديم از بصره * من و كنيزك من با هزار گونه خطر همان كنيزك دلبند و دلفريبست اين * كه دارم او را مانند جان همى در بر بهديه دادمش اينك ترا ايا صياد * كدام هديه كه از جان بود گرامىتر
چون ابيات بانجام رسانيد ، خليفه گفت : اكنون قصد كدام شهر دارى ؟ على بن خاقان گفت : شهرهاى خدا بسيار است . خليفه گفت : من بسلطان محمد بن سليمان زينى ، خط نويسم . چون آن خط بخواند ، ترا آسيبى نرساند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سى و ششم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون خليفه گفت : من خطى بسلطان محمد بن سليمان