اى صنم چنگ زن چنگ سبكتر بزن * پردهء مستان بساز راه قلندر بزن
خوش بود اينك صبوح خاصه بوقت بهار * لشكر صبح آمدند ميكده را در بزن
خليفه از شنيدن آن نغمات در وجد شد و از غايت طرب ، خوددارى نتوانست كرد . گفت : آفرين خداى بر جانت . على بن خاقان گفت : اى صيّاد ، همىبينم كه از اين كنيز و خواندن و عود نواختن او در طرب شدى . خليفه گفت :
آرى ، به خدا سوگند . على نور الدين گفت : اگر ترا پسند افتاد ، كنيز بر تو هديه كردم . هديت خداوندان كرم كه از بخششهاى خود پشيمان نشوند . پس على بن خاقان بر پاى خاست و كنيزك را گرفته ، بخليفه كه به صورت صيّاد بود ، بداد و گفت : هديه از من بپذير . انيس الجليس ، نظر بسوى على بن خاقان كرد و گفت : يا سيّدى
دورى ز برت سخت بود سوختهگان را * سخت است جدائى بهم آموختگان را
على نور الدين چون اين بشنيد ، گفت :
در هجر تو مرگ همنشينم بادا * منظور دو ديده آستينم بادا
گر بىتو بكام دل بر آرم نفسى * يا رب نفس باز پسينم بادا
خليفه چون سخن ايشان بشنيد ، از هم جدا كردن ايشان ، او را سخت دشوار شد و رو به على بن خاقان كرده ، گفت : اى خواجه ، مگر تو جنايتى كرده و يا غرامتى بر ذمهء تست و بدان سبب گريختهء ؟ على نور الدين گفت : اى صيّاد ، ماجرائى كه بر من و اين كنيز رفته ، اگر گفته آيد ، در عجب خواهى شدن . خليفه سوگند داد كه : حديث بازگو . اميد هست كه خلاص يا بى . على نور الدين گفت :
حديث خود را نثر گويم يا نظم ؟ خليفه گفت : كلام نثر ، سخن گفتن است و كلام نظم ، در سفتن . پس نور الدين سر به زير افكنده و اين ابيات انشا نمود :
به شهر بصره مرا بود مهربان پدرى * كه داشت در تن و چشمش مرا چو جان بصر