گفت : اى انيس الجليس ، جدائى تو بر من آسان نيست و من از تو شكيبا نتوانم بود . انيس الجليس گفت : به من نيز بسى دشوار است . ولى چاره نيست . پس نور الدين ، دست انيس الجليس را گرفته ، اشك از چشمانش هميريخت . آنگاه انيس الجليس را نزد دلال برده ، گفت : بهر قيمتى كه خود ميدانى ارزش دارد ، به فروش . دلال گفت : يا نور الدين ، مگر اين انيس الجليس است كه پدر تو او را از من بده هزار دينار بخريد ؟ نور الدين گفت : آرى .
پس دلال صبر كرد تا بازاريان از هر سو گرد آمدند . دلال برخاسته ، ندا همىداد و مدحت انيس الجليس همىكرد . تا اينكه يكى از بازرگانان ، چهار هزار و پانصد دينار قيمت داد و بگفتگو اندر بودند كه معين بن ساوى وزير از آنجا بگذشت . نور الدين را ديد كه ايستاده است . و با خود گفت : از بهر چه ايستاده است ؟ او را بضاعت كنيز خريدن نمانده است . شايد تهى دست گشته ، كنيز همىخواهد بفروشد . اگر چنين باشد ، دل من آرام خواهد گرفت . پس دلال را آواز داد . دلال ، زمين ببوسيد . وزير گفت : اين كنيز را كه مدحت هميكنى ، من مشترى هستم . دلال ، كنيزك را نزد وزير آورد . وزير ، شمايل نيكوى وى را بديده ، بستهء كمندش گرديد و از قيمتش باز پرسيد . دلال گفت : تا چهار هزار و پانصد دينار رسيده . بازرگانان چون وزير را مشترى ديدند و ستمگرى او را ميدانستند ، پراكنده شدند و قيمت افزون نتوانستند كرد . پس وزير بدلال گفت :
ديگر ايستادنت از بهر چيست ؟ من كنيز را به چهار هزار و پانصد دينار خريدم .
دلال نزد على نور الدين رفته ، گفت : كنيز را بىبها بردند . نور الدين سبب باز پرسيد . دلال گفت : ما همىخواستيم كه در قيمت بگشائيم . نخستين بازرگانى كه قيمت داده ، چهار هزار و پانصد دينار بود . و نوبت افزون كردن به ديگرى نرسيده بود كه اين ستمكار ببازار آمد و كنيزك را بديد و به همان قيمت قبول كرد . گمان دارم كه كنيزك را بشناخت . اگر همان قيمت را بدهد ، از فضل پروردگار خواهد بود . مرا بيم آن است كه براتى نوشته ، به ديگرى حواله كند و او را در غيبت تو بسپارد كه چيزى مده و همه روزه مطالبه كنى و او مسامحه و مماطله كرده ، بفردا
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٧٨