تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
گذرگاه سيّد اولين و آخرين است . تو حزن و اندوه بيك سو نه و خاطر از كدورت پاك كن . پس نور الدين را از اين سخنان ، ملالت كم شد و غرفه را فرش گستردند و در آنجا بنشست و ده تن از فرزندان بزرگان به دو گرد آمدند و بعيش و نوش مشغول گشتند . و همه روزه خوردى و خوراندى و بخشيدى . تا اينكه روزى وكيل خرج بنزد وى آمد و گفت : اى خواجه ، اين گونه بخششها مال را فانى كند . مگر نشنيدهء كه گفته‌اند : هركه خرج كند و دخل نشمارد ، به زودى فقير شود . نور الدين چون اين بشنيد ، با گوشهء چشم بسوى وكيل نگاه كرده ، گفت : نه كسى را بخل ، بىنياز كند و نه كسى را بذل ، محتاج سازد . و اين سخنان به گوش من فرو نرود . وكيل از پيش نور الدين بيرون آمد . و نور الدين همچنان بذل و بخشش پيش گرفت و هريك از يارانش كه ميگفت فلان چيز يا فلان خانه خوبست ، نور الدين ميگفت : آن را به تو بخشيدم . و پيوسته در صبح و شام ، خوان بياران هميگسترد . تا يك سال بدين منوال گذشت . پس از يك سال ، روزى نور الدين با ياران نشسته بود كه وكيل نزد وى آمده ، بسر گوشى گفت : يا سيدى ، از آنچه برحذر بودم ، پيش آمد . اكنون مساوى يك درم نقد و جنس ندارم . چون نور الدين اين سخن بشنيد ، سر به زير افكند و بحزن و ملالت اندر شد . ياران ، اين معنى دريافتند . يكى از ايشان برخاسته ، اجازت رفتن خواست . نور الدين سبب پرسيد . پاسخ داد كه : زن من امشب بخواهد زائيد . تنها نتوانمش گذاشت . نور الدين جواز داده ، او برفت . و ديگرى برخاسته ، گفت : يا سيدى ، امروز برادرم پسر خود ، عقيقه خواهد كرد . من بايد بروم . پس يك‌يك اجازت گرفته ، ببهانهء برفتند . نور الدين تنها مانده ، انيس الجليس را نزد خود خواند و با او گفت : دانى كه چه بر من رسيد ؟ آنچه كه از وكيل شنيده بود ، با او بازگفت . انيس الجليس گفت : آقاى من ، چندى پيش خواستم كه اين حالت با تو بازگويم . شنيدم كه تو اين دو بيت همىخوانى :
بيا ساقى آن راح ريحان نسيم * به من ده كه نه زر بماند نه سيم
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 176 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى