تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
را از چگونگى آگاه كرده ، در حال ، از شهر بدر شدند و هميرفتند تا بكنار دريا رسيدند . ديدند كه كشتى را همىخواهند برانند و ناخدا بكنار كشتى ايستاده ، ميگويد : هركس توشه فراموش كرده و يا چيزى بر جا گذاشته ، زودتر كار انجام داده ، بيايد . مردم كشتى گفتند : هيچ كارى نداريم . ناخدا گفت طنابها باز كردند و بادبان بيفراشتند . در حال ، نور الدين پرسيد و گفت : اى ناخدا ، بكدام شهر خواهى رفت ؟ ناخدا گفت : بدار السلام بغداد خواهم رفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سى و چهار برآمد

گفت : اى ملك جوان بخت ، چون رئيس كشتى پاسخ داد كه ببغداد همىروم ، نور الدين با انيس الجليس بكشتى نشستند . و ناخدا كشتى براند كه كشتى چون مرغ ، پريدن گرفت . و باد مراد بوزيدن آمد . نور الدين و انيس الجليس را كار بدينگونه شد . و اما غلامان سلطان بخانهء نور الدين آمده ، درها بكندند و غرفه‌ها بشكستند . از نور الدين اثرى نيافتند . خانه را ويران كرده ، خبر پيش سلطان بردند كه نور الدين پديد نگشت . سلطان را خشم فرو گرفت . گفت : در هر جا كه هست ، بايدش بدست آوريد . ابن ساوى گفت : كس چون من نتواند كه او را پاداش دهد . پس ملك بفرمود كه ندا در شهر بدادند كه : هركس نور الدين را پديد آورد ، هزار دينار زر و خلعت گرانبها از ملك جايزه دارد . آن كس كه او را پنهان دارد و يا جاى او دانسته ، نگويد ، مستوجب عقوبت ملك خواهد بود . خادمان و مردم شهر ، نور الدين را جستجو همىكردند . و ليكن نور الدين با انيس الجليس ، سلامت بساحل رسيدند . پنج دينار بناخدا داده ، از كشتى بدر آمدند و همىرفتند كه پيشرو قضا ، ايشان را به باغهاى بغداد رهنمون شد . بكوچهء رسيده ، ديدند كه آب زده و رفته‌اند و اين سو و آن سوى كوچه ، مصطبه‌هاست و در چندين جا حوضهاى سنگ پر از آب صاف