تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
ميگفت : اگر كار بدينسان گذرد ، دختر و پسر هر دو بميرند . وزير گفت : چگونه بايد كرد ؟ زن گفت : امشب بيدار باش . چون پسرت بيايد ، او را بگير و با وى صلح كن و كنيز را به او ده كه هر دو همدگر را دوست ميدارند و من قيمت كنيز را به تو بدهم . وزير آن شب را بيدار بود . چون پسرش بيامد ، او را بگرفت . خواست بكشد . مادرش گفت : چه خواهى كرد ؟ وزير گفت : خواهمش كشت . پسر وزير ، چشمان پر از اشك كرده ، گفت : اى پدر ، مشتاب بكشتنم كه در دست توام . آنگاه پدر از سينهء پسر برخاست و گفت : اى پسر ، انيس الجليس را به تو مىبخشم . به شرط آن‌كه او را نفروشى و همواره زن خود نگاه دارى . پس سوگند ياد كرد و با پدر پيمان بست كه او را نفروشد و براى هميشه نزد خود نگاه دارد . آنگاه وزير ، كنيزك را به روى ببخشيد . على نور الدين با كنيز بعيش و نوش هميزيست و خداى تعالى حديث كنيز از ياد ملك بيرون برد . تا اينكه سالى بدين منوال گذشت . و معين بن ساوى نيز از ترس فضل بن خاقان با ملك سخن نميتوانست گفت . پس از يك سال ، روزى فضل بن خاقان از گرمابه با تن خوى كرده ، بدر آمد . هوا در وى گرفته ، رنجور گشت و ببستر افتاد . تا همه روزه رنجوريش فزونتر ميشد . تا اينكه روزى نور الدين را حاضر آورد و گفت : اى فرزند ، از روز رسيده ، نتوان گريخت و از روزى نارسيده ، نتوان خورد . همه كس ، جام مرگ خواهد نوشيد . اى فرزند ، وصيت من بر تو اين است كه پرهيزكار شو و عاقبت بين باش . پس شهادتين گفته ، مرغ روحش در فردوس ، آشيان گرفت . و از قصر ، فرياد كنيزان و غلامان و خانگيان بلند شد . ملك و اهل مملكت باخبر شدند . امرا و وزرا و مردم شهر همگى حاضر آمدند و از جملهء حاضران ، معين بن ساوى وزير بود . پس فضل ابن خاقان را به خاك سپردند و بقعه بر خاكش ساختند و قاريان بنشاندند . و نور الدين بحزن و ماتم بنشست و ديرگاهى ملالت داشت . روزى نشسته بود كه يكى از دوستان پدرش در بكوفت . چون در بگشودند ، آن شخص دست نور الدين ببوسيد و گفت : آقاى من ، كيست كه او را پدر نمرده باشد ؟ اين جهان ،