زرى را كه بىشك تلف در پى است * بمى ده كه درمان دلها مى است
آنگاه سكوت كرده و سخنى نگفتم . نور الدين گفت : يا انيس الجليس ، تو ميدانى كه من ، مال بياران صرف كردهام و گمان ندارم كه مرا بچنين روز ترك كنند و پاداش نيكوئيهاى من بجا نيارند . اكنون من برخاسته ، نزد ايشان روم . شايد سرمايه از ايشان گرفته ، به بيع و شرا بنشينم و لهو و لعب ترك كنم . انيس الجليس گفت : از ايشان سودى نخواهى ديد . نور الدين ، سخن او را نپذيرفته ، برخاست و بيرون شد و كوچهها هميگشت تا به محلتى رسيد كه ده تن يارانش در آنجا بودند . آنگاه بدر خانه يكى از ياران بايستاد و در بكوفت . كنيزى بدر آمد .
نور الدين گفت كه : بخواجهات بگو كه على نور الدين بر در ايستاده و چشمش به راه فضل و احسان تو باز است . كنيز رفته ، خواجه را با خبر كرد . خواجه بانگ بر كنيز زد و گفت : باز گرد و بگو كه خواجه به خانه اندر نيست . كنيز برگشت و سخن خواجه به نور الدين گفت . نور الدين با خود گفت : اگر اين يكى حق نعمت ندانست و پاس صحبت نگاه نداشت ، شايد ديگران چنين نباشند . پس بدر خانهء رفيق ديگر رفت . او نيز چنان گفت كه رفيق نخستين گفته بود . نور الدين با خود گفت : ناچار همه ياران بر محك امتحان زنم . شايد در آن ميانه ، يكى ثابت قدم باشد . پس در خانهء ياران ، يكان يكان رفته ، در بكوفت . و ايشان خويشتن را بر او آشكار نكردند .
على نور الدين بنزد انيس الجليس رفته ، به او گفت . گفت : آقاى من ، نگفتمت كه دوستى ايشان ، سودى ندارد ؟ نور الدين گفت كه : هيچ كدام ايشان روى به من ننمودند . انيس الجليس گفت : آقاى من ، متاع خانه را به فروش و صرف كن . نور الدين ، همه روزه چيز هميفروخت تا در خانه ، چيزى نماند . و با انيس الجليس گفت : اكنون چه بايد كرد ؟ انيس الجليس گفت : تدبير اينست كه مرا ببازار برده ، بفروشى . تو ميدانى كه پدرت مرا بده هزار دينار خريده ، شايد خدا گشايشى كرامت فرمايد و اگر خدا بخواهد باز ما را به يكديگر خواهد رسانيد .