تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
خواست ، ابن ساوى را بزد و در گل و خاكسترش فرو برد . آنگاه كنيزك را گرفته ، بسوى خانه آمد . و اما ابن ساوى به خون و گل و خاكستر آغشته ، پيش ملك رفت . ملك گفت : اين چه حالتست ؟ گفت : اى ملك ، امروز از بازار ميگذشتم . خواستم كنيزك طباخ بخرم . در ميان كنيزكان ، كنيزى ديدم كه به آن خوبى كس نديده بود . دلال گفت : اين از آن على بن خاقان است كه ملك ، ده هزار دينار به پدر او داده بود كه كنيزى بخرد . چون اين كنيز را بخريد و نيكوئى او را بديد ، به پسرش بخشيد . چون فضل بن خاقان بمرد ، پسرش راه تبذير و زياده روى پيش گرفت تا كارش به فقيرى كشيد . كنيز را به دلال داده كه بفروشد و بازرگانان ، او را قيمت داده ، اندك‌اندك افزوده‌اند تا به چهار هزار و پانصد دينار رسيده . من به او گفتم : بهتر اين است كه او را از بهر ملك ، شرا كنم . آنگاه با على بن خاقان گفتم : قيمت كنيز از من بستان . گفت : من كنيز به هركسى ميفروشم و به تو نميفروشم . گفتم : از براى خود نميخواهم . از بهر ملك ميخواهم . چون اين سخن بشنيد ، خشمگين گشته ، مرا از خانهء زين فروكشيد . چون من پير و ناتوان بودم ، مرا بدينسان كرد كه مىبينى . اين بگفت و گريان شد . چون ملك آن حالت بديد و مقالت بشنيد ، بخشم اندر شد . و چهل تن شمشيرزن را گفت كه بخانهء على بن خاقان رفته ، غارت كنند و خانه‌اش را ويران سازند و او را با كنيزك گرفته ، بازوان ببندند و پيش ملك آورند . خادمان ، قصد خانهء على بن خاقان كردند . سنجر نامى از ايشان كه پروردهء احسان فضل بن خاقان بود ، بر خود هموار نكرد كه ولى نعمت‌زادهء او را با خوارى و مذلت دستگير كنند . خود را زودتر از ديگران بخانهء على بن خاقان رسانيد و گفت : ابن ساوى دام بر تو نهاده . اگر ترا بدست آورد ، جان در نخواهى برد . عنقريب است كه چهل تن از خادمان رسيده ، ترا دستگير سازند . همين ساعت ، كنيزك را برداشته ، بگريز . پس سنجر ، دست بر جيب برده ، چهل دينار بدر آورد و بنور الدين داده ، گفت : يا سيدى ، اگر زياده برين زر ميداشتم ، مضايقه نميرفت . نور الدين ، زرها بستد و انيس الجليس