تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
و فرداى ديگر بيفكند . پس آنگه ترا برنجانند . برات از تو بگيرند و آن را بدرند . آنگاه تمامت قيمت كنيز را زيان خواهى كرد . نور الدين چون اين سخنان بشنيد ، گفت : تدبير چيست ؟ دلال گفت : من راهى بنمايم كه اگر آن را پيش گيرى ، بسى سود خواهى كرد . و آن اينست كه همين ساعت بيا كنيز را از دست من بگير و طپانچه بزن و با او بگو كه بسوگند خويش وفا كرده ، ترا ببازار آوردم و بدلالت دادم كه بفروشد . اكنون بيا تا به خانه رويم . اى نور الدين ، اگر تو بدينسان كنى ، وزير چنان داند كه از بهر سوگندى كه ياد كردهء ، او را به بازار آوردهء . نور الدين گفت : تدبير همين است . پس دلال پيش رفته ، دست كنيز بگرفت و با وزير گفت : صاحب كنيز ، اين جوان است كه همىآيد . چون نور الدين نزد دلال رسيد . كنيز از دست دلال بگرفت و طپانچه بر او زد و گفت : من از بهر سوگندى كه ياد كرده بودم ، ترا ببازار آوردم . اكنون به خانه بازگرد و ازين پس مخالفت مكن و گرنه من به قيمت تو محتاج نيستم كه ترا بفروشم . من اگر از چيزهاى خانه بارها بفروشم ، هربار به قيمت تو چيز خواهم فروخت . معين بن ساوى بنور الدين خشم آورده و گفت : اى تخمه حرام ، هنوز ترا چيز مانده كه بفروشى ؟ نور الدين ، جوانى دلير و مردانه بود . اين سخن بر خود هموار نكرد و كمر ابن ساوى را گرفته ، از زين به زمين انداخت . ابن ساوى در ميان خاك و گل بغلطيد و على بن خاقان ، مشت بر وى هميزد تا آن‌كه مشتى بر دهانش آمده و دندانهاى او فرو ريخت و خون از دهانش ، زنخ او رنگين كرد . و ده تن از خادمان ابن ساوى با او بودند . چون كردار على نور الدين را با خواجهء خويش بديدند ، دست بخنجر و شمشير بردند . بازرگانان و مردم شهر از آنجا كه على نور الدين را دوست ميداشتند ، بخادمان گفتند : اگر ابن ساوى ، وزير است ، على بن فضل ، وزيرزاده است . گاهى باهم به صلح و گاهى بجنگ اندرند . اگر شما بعلى نور الدين هجوم آوريد ، شايد از شما ضربتى به او رسد . آنگاه بكشتن خواهيد رفت . صواب اين است كه شما در ميان ايشان داخل نشويد و ايشان را به حال خود گذاريد . خادمان ، سخن مردم بپذيرفتند . على بن فضل ، چندان‌كه