تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
خشمناك گردد و پسر را به سبب نافرمانى بكشد . اما سرانجام ، وزير نيز آگاه گشت . پس جامه‌ها بر دريد و پريشان شد . چه او كنيزك را از براى پادشاه بصره خريده بود . زن وزير كه پريشانى شوهر بديد ، گفت : خود را مكش . من ده هزار دينار قيمت كنيز را از مال خود بدهم . وزير گفت : مرا حاجت به قيمت كنيز نيست . و لكن بيم آن دارم كه جان و مالم هر دو برود . زن گفت : يا سيدى ، سبب چيست ؟ گفت : مگر تو ندانى كه اين دشمن جان من كه معين بن ساوى نام دارد ، در آن ساعت كه اين حادثه بشنود ، سلطان را آگاه كند و با او گويد ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سى و سوم برآمد

گفت : اى ملك جوان بخت ، وزير با زنش گفت : معين بن ساوى ، دشمن جان منست . چون اين حادثه بشنود ، ملك را آگاه كرده ، بگويد : وزيرى كه ترا گمان اين است كه خيانت كار نيست ، هزار دينار از تو گرفته ، كنيزكى بخريد كه كس چنان كنيزك نديده بود . چون كنيزك را پسنديد ، با پسر خود گفت : تو بر اين كنيز از ملك سزاوارترى . آنگاه پسر او با كنيزك ازدواج كرد و اكنون همان كنيز در خانهء وزير است . ملك از اعتمادى كه به من دارد ، خواهد گفت : دروغ همىگوئى . او از ملك اجازت گرفته ، به خانه من آيد و كنيز را نزد سلطان برد . كنيز ، ناچار ماجرى بر ملك بيان كند . آنگاه معين بن ساوى فرصت يافته ، با ملك بگويد كه : من پند گوى مهربان توام . ولى پيش تو عزت نداشتم . ملك ، سخن او را بپذيرد و بكشتن من فرمان دهد . زن وزير گفت : همه كس از داستان كنيز آگاه نيست . تو كس را آگاه مكن و كار خود را به خدا بسپار . وزير ، اندك آرام گرفت و خاطر آسوده داشت . و اما على نور الدين ، پسر وزير از عاقبت كار ترسان بود . روزها در باغ‌ها بسر ميبرد و نيمه شب آمده ، بنزد مادر ميغنود . باز پيش از صباح ، چنان كه كس نبيند ، بدر ميشد . تا يك ماه پيوسته كارش همين بود . روزى مادرش با وزير