خلوتى جداگانه جاى داد و تمامت ما يحتاج از بهر او آماده كرد و خدمتگذاران به روى بگماشت . و ديرگاهى حال بدين منوال بود . از قضا فضل بن خاقان پسرى قمر منظر و سيم اندام و عنبرين موى داشت . بدانسان كه شاعر گفته :
بابروان چو كمان به گيسوان چو كمند * لبانش سوده عقيق و رخانش ساده پرند
پرند لاله فروش و عتيق لؤلؤ پوش * كمان غلايه توز و كمند مشكين بند
و آن پسر سيمبر از قضيت دختر آگاه نبود . و پدرش به كنيزك گفته بود كه ترا از بهر ملك سلطان محمد سليمان زينى خريدهام و مرا پسرى هست . زنهار كه رخ بر وى منما . كنيزك گفت : سمعا و طاعة . تا اينكه كنيزك روزى از روزها بگرمابه اندر شد و پارهء از كنيزكان بخدمتش قيام كردند . چون از گرمابه بدر آمد ، جامهاى فاخر بپوشيد و به نيكوئيش بيفزود و بنزد زن وزير آمد و دست او را بوسيد . زن وزير گفت : اى انيس الجليس ، در گرمابه بر تو چه گذشت ؟ گفت : اى خاتون ، جز غيبت تو منقصتى نبود . خاتون با كنيزكان گفت : برخيزيد تا بگرمابه شويم . كنيزكان برخاسته ، با خاتون بگرمابه رفتند . و خاتون ، دو كنيز خردسال بر در قصرى كه انيس الجليس در آنجا بود ، بگماشت و با ايشان گفت : كس نگذاريد كه نزد انيس الجليس رود . كنيزكان گفتند : سمعا و طاعة . پس از ساعتى پسر وزير كه على نور الدين نام داشت ، درآمد و از مادر خويش جويان گشت .
كنيزكان گفتند : بگرمابه اندر است .
انيس الجليس از درون قصر ، آواز على نور الدين را بشنيد . با خود گفت :
كاش ميدانستم كه اين پسر چه كاره است ؟ آنگاه بر پاى خاسته ، پيش رفت و بسوى على نور الدين نظاره كرد . ديد پسريست ماهروى . شيفتهء جمال او گشت . و پسر را نيز چشم بر وى افتاد . فريفتهء آن پرىروى گشت . كنيزك گمان كرد كه او را براى همين پسر خريدهاند . على نور الدين نيز كه شيفتهء او شده بود ، بدور از چشم پدر با كنيزك ازدواج كرد . ليك چندى نگذشت كه كنيزكان زن وزير ، او را از ازدواج پسرش با كنيزك با خبر كردند . زن وزير بيمناك شد كه مبادا وزير ،