چشم ، باريك ميان كه جامهء فاخر در برداشت ، حاضر آورد . و كنيزك در خوبروئى ، چنان بود كه شاعر گفته :
ماند بنارون قد آن ماه سيم تن * گر آفتاب و ماه بود بار نارون
آن آفتاب و ماه پر از توده توده مشك * وان توده تودن مشك پر از حلقه و شكن
و آن حلقه و شكن همه پربند و تاب و چين * و آن بند و تاب و چين همگى دام مرد و زن
چون وزير ، او را بديد ، بپسنديد . روى بدلال كرده ، قيمت باز پرسيد . دلال گفت : ده هزار دينار او را قيمت دادهاند . ولى خواجهء او سوگند ياد مىكند كه ده هزار دينار قيمت كبكان و مرغان نميشود كه او خورده . و بهاى خلعت و اجرت آموزگار او نيست كه او را خط و نحو و لغت و تفسير و اصول فقه و طب و تقويم آموخته و ضرب آلات طربش ياد داده . وزير گفت : خواجهء كنيزك نزد من آوريد . دلال ، خواجهء كنيزك حاضر آورد . مردى بود عجم و كهن سال كه از غايت پيرى ، پوستى و استخوانى گشته بود . وزير با او گفت : راضى هستى كه ده هزار دينار قيمت اين كنيزك از سلطان محمد بن سليمان زينى بستانى ؟ آن مرد گفت : چون مشترى ، سلطان است ، مرا فرض است كه كنيز بهديه دهم . در آن هنگام ، وزير بحاضر آوردن مال فرمان داد . چون مال حاضر آوردند ، وزير ، زرها بخواجهء كنيزك بشمرد . پس از آن ، دلال گفت : اگر وزير دستورى دهد ، سخنى گويم . وزير گفت : بازگو . دلال گفت : اى وزير ، مرا رأى اينست كه اين كنيزك را امروز خدمت سلطان مبر . كه او از راه دراز آمده و از رنج سفر نياسوده . حالتش دگرگون است . تا ده روز او را در قصر نگاهدار تا اينكه راحت يابد و بر حسن او بيفزايد . پس از آن بگرمابه برده ، جامهاى نكويش در بر كن و در پيشگاه سلطانش حاضر آور . وزير ، رأى دلال ، صواب يافت . كنيزك را بقصر خود در