نمود . من بازار رفته ، ماهى بريان خريده ، بياوردم . زن من لقمهء بزرگى از گوشت ماهى به دهان احدب گذاشت و دهان او را با دست بگرفت و احدب ، گلوگير گشته ، بمرد . او را برداشته ، به خانه طبيب برديم .
چون خياط ، حال دلاك را از آغاز تا انجام با ملك چين حكايت كرد ، ملك چين گفت : طرفه حكايتى گفتى . و لكن بايد دلاك را حاضر سازيد كه من او را ديده ، سخن وى بشنوم تا خلاص شويد و احدب را نيز به خاك بسپاريم . در حال ، خياط با خادمك ملك رفته ، دلاك را بياوردند . پيرى بود كه سالش از نود گذشته . چهرهء سياه و زنخدان سفيد و دماغ بلند و گوشهاى پهن داشت . ملك از ديدن او در خنده شده ، گفت : اى شيخ خاموش ، از حكايات خويش حكايتى با من بازگو . دلاك گفت : اى ملك جهان ، اين سمسار و طبيب و مباشر كيستند و اين گوژپشت مرده چيست و مردم از بهر چه گرد آمدهاند ؟ ملك گفت سبب پرسش از اينها چه بود . دلاك گفت : تا ملك بداند من كمسخنم و سخن دراز نكنم و از چيزهائى كه به من سود ندارد ، نپرسم و از نام خود در من نشانى هست كه از كمسخنى ، مرا خاموش لقب نهادهاند . ملك گفت : حديث احدب را بشيخ خاموش شرح دهيد . داستان احدب و ماجراى او و سمسار و طبيب و مباشر و خياط بازگفتند . دلاك سر بجنبانيد و گفت : طرفه حكايتى است . اكنون روى احدب باز كنيد تا من او را ببينم . روى احدب را باز كردند .
دلاك بنزديك سر او نشسته ، سرش را در كنار گرفت و بر روى او نگاه كرده ، چندان بخنديد كه بر پشت بيفتاد . و گفت : هر مرگ ، سببى دارد و مرگ اين احدب را سببيست عجيب . بايد آن را در دفترها بنگارند كه عبرت آيندگان گردد . ملك گفت : اى شيخ خاموش ، اين سخن از بهر چه گفتى و چرا خنديدى ؟
گفت : اى ملك ، به نعمتهاى تو سوگند كه احدب را هنوز روان اندر تن است .
پس دلاك ، مكحله بدر آورد و با روغنى كه در مكحله داشت ، گلوى احدب را چرب كرد و او را پوشانيد تا اينكه عرق كرد . آنگاه منقاشى درآورده ، بر گلوى احدب فرو برد و استخوان ماهى را بدر آورد . در حال ، احدب برخاست و
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 169
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٦٩