خادمان ، دستها در هوا مىجنبانيدند . گويا كه حلوا حاضر ميكردند . آنگاه خداوند خانه ببرادرم گفت كه : ازين حلواى خوب و اين نقلهاى مشك آلود بخور . برادرم بفراوانى مشك نقلها ثنا ميگفت و مدحت هميكرد . خداوند خانه ميگفت : اين را در خانهء من ، كنيزكان ترتيب دادهاند و بسى مشك به اينها ريختهاند . و همواره او ازين سخنان ميگفت و برادرم دهان خويش همىجنبانيد و ميگفت : يا سيّدى ، ديگر قدرت خوردن چيزى ندارم . و او مكرر ميگفت كه : شرم مدار . ازين خوردنيهاى خوب بخور . برادرم با خود ميگفت كه : اين مرد از استهزا چيزى فرو نگذاشت . من هم كارى با او بكنم كه اين گونه كارها را توبه كند . پس از آن ، خداوند خانه ، شربت خواست . خادمان ، دست بجنبش آوردند . گويا كه شربت آوردند . آن شخص ببرادرم اشارت كرد . يعنى كه قدح شربت بستان و بنوش .
برادرم نيز باشارت چنان نمود كه شربت هميخورد . خداوند خانه پرسيد كه :
چگونه شربتيست ؟ برادرم گفت : گواراتر از اين شربت ننوشيدهام . خداوند خانه باشارت ، قدحى به دهان خود برد و قدحى ديگر ببرادرم بداد . برادرم چنان كرد كه گويا شربت مينوشد .
پس از آن برادرم ، سرخوشى آشكار كرد و دست بلند كرده ، طپانچه بر قفاى خداوند خانه زد كه آواز به خانه فرو پيچيد . و باز دست بلند كرده ، بقوتى هر چه تمامتر ، سيلى ديگر بر قفاى او زد . خداوند خانه گفت : اى پستترين گدايان ، اين چه كار بود كه كردى ؟ برادرم گفت : اى خواجه ، تو بر من احسان كردهء و غلام خود را به خانه آوردهء ، بسى نعمت به دو دادهء . و او اكنون ازين همه مهماننوازى تو سرخوش گشته و آواز سر داده . مقام تو از آن برتر است كه از چنان نادان ، مؤاخذه كنى . و چون خداوند خانه ، اين سخن بشنيد ، بخنديد و گفت كه : من مدتهاست كه مردم را مسخره ميكنم . چون تو كسى نديده بودم كه طاقت اين همه سخريه داشته باشد . من از تو درگذشتم و ترا نديم خود كردم . بايد از من جدا نشوى . پس گفت گونهگونه خوردنيها آوردند . با برادرم بخوردند و شربت حاضر كردند . آن شخص با برادرم چنان الفت گرفت كه گوئى سالها آشنا
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٦٧